اخبار فناوری، اخبارتکنولوژی، اخبار علمی و پزشکی، شبکه های اجتماعی، کسب و کار و استارتاپ ها

اثر نرم مغز – قسمت اول : جنگ زده

0

سال 65 اوج جنگ ایران و عراق بود. هر روز خبر بمباران هوایی شهرهای غرب کشور بخصوص سردشت، کرمانشاه، سرپل ذهاب، دزفول و گاهی نیز موشک باران تهران به گوش ما می رسید و ما از جنگ در شهر خودمان مراغه، چیزی جز همین خبرها اطلاعات زیادی نداشتیم. چند بار عبور هواپیماهای عراقی از آسمان مراغه را شاهد بودم: صدایی وحشتناک و غرش رعد آسای آن مو را به تن آدمی سیخ می کرد و من در هیاهوی آدم ها، در یورش این صدای دهشتناک به عمق ترس انسان ها در شهر های جنگ زده پی می بردم و این تنها و تنها حسی بود که از جنگ داشتم و چیز زیادی در این رابطه نمی دانستم. آن زمان، من در مدرسه آصف درس می خواندم. مدرسه آصف در انتهای خیابان اوحدی قرار داشت در کوچه کیان جنوبی و روزگار خوشی داشتم. نه غم پولم بود چرا که پدرم تاجر و فروشنده فرش بود و خورشت قیمه و قورمه مان پر از گوشت های درشت بود و نه غم جا و مکان که خانه دو طبقه خوبی داشتیم در بن بست فلسطین، خیابان هشترود که کسان دیگر خانه ای مثل خانه ما نداشتند که دیوارهایش نما داشته باشد و آجری نباشد. بیشتر خانه های مراغه در آن دوران فاقد نما بودند و همین که چهار دیواری خانه تمام می شد همانطور نمای خانه آجری رها می شد و کسی یارای نماسازی بیرون خانه را نداشت.

فکر می کنم سال سوم راهنمایی بودم که برای اولین بار مراغه توسط هواپیماهای عراقی بمباران شد. همه آن حوادث مانند خوابی بودند که یک آن از جلو چشمان من عبور کردند و جز صدای رعد مانند انفجار و دود سیاه، مثل یک تیک گذرا اما ماندگار، مرا در زمین و آسمان چشمانم معلق کردند و نگذشت هر آنچه که بر من گذشت و حسابی حالم را جا آورد. چرا که بعد از گذشت ده ها سال همچنان آن خاطرات عجیب، ترسناک و سیاه بر اعماق وجودم، هنوز هم جاری و ساری است.

اوایل بهمن ماه بود. زنگ مدرسه زده شد و دانش آموزان گرسنه و تشنه بدنبال راهی سریع بودند که به خانه برسند و گرسنگی بدر آورند. همین بود که مانند بره های گرسنه که بعد از یک شبانه روز رها می شوند تا به پستان پر از شیر مادرشان برسند جستان وخیزان از پله ها، سرسرای مدرسه و از در نرده ای آن گله گله بیرون می جهیدند. من اما نگران چیزی نبودم و می دانستم که مادرم ناهار خوبی برایمان درست کرده است. صبر کردم تا بیشتر بچه ها بیرون بروند. آنطرف مدرسه محله ای بود که زمانی کنارش رود خانه بود(بیشتر پسا آب بود تا رودخانه) اما با گذشت زمان، شهرداری بخشی از آن را پر کرده و پوشش داده بود تا بوی بد پساب، اهالی محله را ناراحت نکند. این محله و پایین آن جزو محله های فقیر و پر رفت و آمد و شلوغ حساب می شد و کوچه های تنگ و پیچاپیچش زبان زد و معروف بود.

توی همین کوچه های تنگ و مارپیچ خانه هایی بود شلوغ و پر سر و صدا، چندان که وقتی از کنار این خانه ها عبور می کردی صدای قیل و قال بچه ها، موتورهای گازی در رفت و آمد و جار دستفروشان دوره گرد و بستی فروش و بامیه فروش و فرفره فروش ها گوش ات را نوازش می کردند و بوی لذت بخش آبگوشت و پیاز داغ خانه های فقیر، آب از لب و لوچه هرکسی راه می انداخت و هراز گاهی بوی نمناک آب و جارو که زنان محله جلوی درب خانه را شست و رفت می کردند حسی غریبانه به آدم می بخشید. سر هر کوچه، باقالی فروش ها بساط می کردند و لبو فروش ها توی کاغذ کتاب های قدیمی لبو به بچه ها می فروختند و گاهی نخود سفید پخته نیز می فروختند و من چقدر عاشق آن بودم. حرف باقالی فروش (پاخلا ساتان) به میان آمد یاد خاطره ای افتادم، بد نیست از فضای جنگ زده بیرون بیایم و آن را برایتان بازگو کنم.

در مدرسه آصف، من و رحیم رحیم رشید و صبرعلی شیری دوست مشترکی داشتیم به نام رامین جعفری. این رامین بچه بدی نبود، قد بلند با دماغی تیز اما کج و با چشمانی گرد و نافذ. رامین اهل روستای تازه کند بود و همشهری پسر عمه ام مسعود. من که بدی از او ندیده بودم اما حس می کردم گاهی اوقات دور از چشم ما دوستان دورهمی را که در همه اوقات باهم روزگار سپری می کردیم  ترک کرده و یکه خوری می کند.

این بود که به رامین شک کردم و یک روز او را خفت کردم. اما این خفت گیری جز شرمندگی و خجالت زدگی چیزی برایم به ارمغان نیاورد. ماجرا از این قرار بود که هنگام زنگ تفریح بابای مدرسه گوشه درب خروجی مدرسه را کمی باز می کرد تا دانش آموزان بروند و از بقالی روبروی مدرسه که ظاهرا پسر عمویش بود  خوراکی یا چیزی های دیگری که نیاز داشتند بخرند. در کنار درب بیرون مدرسه، همیشه بساط پاخلا فروش پیری بود که دانش آموزان در این ساعت به او حمله ور می شدند و پاخلا می خریدند و لیوان های کثیف زردنبوی پاخلا فروش را پر آب پاخلا می کردند و سرکه و نمک و گلپر به آن می افزودند و با اشتیاق تمام آن را سر می کشیدند من خودم عاشق آب پاخلا بودم و پاخلا خوردنم اکثرا تنها بخاطر همین آب خوشمزه آن بود تا خود پاخلا.

از دور دیدم که رامین به آرامی از در مدرسه خارج شد و کنار بساط پیرمرد پاخلا فروش ایستاد. دانش آموزان از سر و کول هم بالا می رفتند تا زودتر از همه لیوان زرد رنگ پاخلا فروش را پر آب پاخلا کنند و پیرمرد مهربان پاخلا فروش نهیب می زد : یواش بابام یواش. رامین خودش را در کنار دیگر بچه ها جا کرد و پاخلا خرید. آن موقع مانند الآن ظروف یکبار مصرفی وجود نداشت بشقاب پاخلا فروش عبارت بود از یک پیش دستی ملامینی رنگ و رو رفته ی زرد شده و کثیف که انصافا خوردن پاخلا در آن کیف می داد. در این لحظه به  تک خوری رامین لعنت کردم و گفتم این رامین عجب آدم نمک نشناسی است چرا که چندین بار من خودم پول پاخلای او را حساب کرده بودم و حالا این آدم دور از چشم ما به تنهایی و یواشکی پاخلا خریده که مبادا پول پاخلای دوستان دور همی گردنش بیافتد. حالا که اینطوری شد تصمیم گرفتم درسی ماندگار به او بدهم تا هیچ وقت دوستانش را دور نزند. این بود که به کنار بساط آمدم و آرام آرام خودم را از میان دانش آموزان تخس و فحش سر لب که تا تکان می خوری به آدم می گفتند گوتش!، کنار رامین جا گرفتم و جوری ایستادم مبادا از حضور من آگاه شود. بشقاب پیش دستی پاخلای من کنار پیش دستی رامین جا گرفت و شروع کردم به خوردن: یک دانه پاخلا از مال خوردم بر میداشتم و می خوردم و دو تا از بشقاب رامین!. جوری دستم را حرکت می دادم که متوجه دست من بشود ولی صورتم را نبیند. دوباره یک دانه پاخلا از بشقاب خودم برداشتم و سپس دو تا و سه تا از بشقاب رامین. انتظار حرکت سریع و خشن از رامین داشتم و چون اثری از موضوع دیده نمی شد بر تعداد برداشتن ها اضافه کردم. اما دریغ از یک حرکت اعتراضی یا مشتی بر پهلویم که حرکت خاص رامین بود. به کارم ادامه دادم اما همچنان رامین بر سکوتش ادامه می داد. این وضع را که دیدم به خودم گفتم اینجوری نمی شود باید رامین صورتم ببیند تا بلکه به صدا در آید و از کاری که کرده شرمنده بشود، این بود که خودم را کاملا به سمت رامین چرخاندم تا او متوجه حضور من بشود. اما آن دور، از پشت نرده های در مدرسه، صبرعلی را دیدم که با رامین جعفری در حال گفتگوست! پس این یکی کیست؟ به سمت او برگشتم و دست بر دهن یخ زدم. کنارم پسری دراز و لوچ را دیدم که با لبخندی شیطنت بار به من چشم دوخته و انگار دیوانه یا چلمنگی را می دید که بشقابش را با او به اشتراک گذاشته است.پوزخند مرموز این دراز ناشناس مرا به سرفه انداخت وخجالت زده و شرمنده از بساط پیرمرد پاخلا فروش دور شدم و با نگاهی آکنده از سرافکندگی به این دانش آموز ناشناس که همچنان مرا خل و احمق فرض کرده بود انداخته و وارد مدرسه شدم و به کار ناشایستم و اینکه به رامین جعفری شک کرده بودم تف کردم.

برگردیم به ماجرای جنگ زده و صدای رعد مانند راکت هواپیمای عراقی که رعب و وحشت بر جانم انداخته بود و همراه صدای آمبولانس ها و فرار آدم ها و خل و خاشاکی که به آسمان رفته بود مرا به نزدیکی خیابان انقلاب جنوبی کنونی (قالا اِشی یی) و سپس پایین تر از مسجد شریعت آباد خیابان 12 متری آقایی کشانده بود. بوی سوختن خانه ها، صدای جیغ و داد بچه ها و شیون زن ها فضا را پرکرده بود و من که وحشتزده از افتادن چندین راکت در مراغه در زمین و آسمان معلق بودم و حرکت و دویدن و در هم لولیدن آدم ها هرکدام که برای تماشا و یا کمک به اینطرف و آنطرف می پریدند مانند فیلم با حرکتی آهسته از جلو چشمانم عبور می کردند. نمی دانم چند ساعت گذشته بود که دیدم بیل های مکانیکی در حال کندن آوار بودند تا شاید جسدی را کشف کنند و یا آدمی را زنده خارج کنند! با بیل مکانیکی!!

دیدم که بیل مکانیکی بر خاک آوار چنگ زد و مانند هیولایی خشمگین مقداری خاک بیرون آورد و سر یک پیرزنی از لابلای خاک سوخته و چنگال آهنی بیل بر زمین افتاد و تا یکی دومتر سمت من غلطید و موهای کوتاه خاکی و صورت سوخته و چشمان باز وحشتزده اش بر صورتم منگنه شد. لال و یخزده شدم چندان که پاهایم را حس نمی کردم که بتوانم کمی دور تر فرار کنم یا نفسم را که ریه هایم را پر هوا کنم یا دستانم را که بتوانم جلو چشمانم را بگیرم تا آخرین دلهره و منظره وحشت چشمان پیرزن و هر انچه بر او گذشته بود به من منتقل نشود.

 خیس عرق سرد شده بودم و نگاه وحشتزده پیرزن بر روح و روانم مستولی شده بود. کیفم کجا افتاده بود؟ نمی دانم. اما می دانم وقتی پا روی  چیز نرمی گذاشتم یکی داد زد : مغزه مغزه!

ایستادم و بر پاهایم نگاهی کردم همه جا پر از ترکش های ریز و درشت راکت بود و زیر پای من مغز انسانی بود که من پا روی آن گذاشته بودم. این اثر نرم مغز، از نوک انگشتان پاهایم شروع شد و آرام آرام از ساق پاهایم گذر کرد و بر کشکک زانوانم چنگول کشید و بر ران هایم و سپس تنم و گوشها چشمها و بر مغزم پرده ای از رنگ ماتم و مرگ کشید و گویا انگار که مغز خود من متلاشی شده و بر سنگفرش خیابان پخش و پلا شده است. من در حقیقت مرده بودم و تاریخ و زمان را گم کرده بودم و هنگامی که چشم باز کردم، نگاه نگران و اشکبار مادرم را بالای سرم دیدم.

 راستی من چگونه و چه زمانی به خانه آمده بودم؟ آیا خواب دیده بودم و الآن بیدار شده ام؟ اگراین خوابی بیش نبوده، بدترین و بدترین و بدترین خوابی بود که تا به حال دیده ام. اما هنگامی که مادرم را دیدم و می گفت : خدا را شکر که زنده ای! همه چیز برملا شد و فهمیدم که نه، این خواب نبوده و حقیقتی تلخ و باورنکردنی بوده است.

مریض شدم. چند روز گوشه خانه افتادم و بی حرکت بودم. مادرم نگرانم بود و هی می گفت باید بروم دکتر. پدرم به من پول داد و گفت که بروم دکتر. دکتری داشتیم که متخصص کلیه و مجاری ادرار بود و چون مادرم مشکل کلیه داشت (مادرم بر اثر مشکل کلیه سال ها بعد در تهران درگذشت)از آن طریق این دکتر یکجوری دکتر خانوادگی ما حساب می شد. این بود که رفتم پیش دکتر مرتضوی. قلبم را معاینه کرد و سپس ریه هایم را و چشمانم را با یک چیزی نگاه کرد یادم نمی آید و سپس گفت : پسرجون ترسیده ای! ترس در چشمانت موج می زند. چند تا آمپول آرام بخش می نویسم حتما آنها را تزریق کن حالت خوب می شود. این را گفت و نسخه را نوشت و دست من داد.

نمی دانم چند روز از ماجرا گذشت اما می دانم آمپول های ویتامین ب کمپلکس و ب 12 کمی از التهابات درونی ام کاست و به آرامشی نسبی رسیدم اما اثر نرم مغز همچنان برمن پنجه می کشید و چشمان پیرزن روحم را آزار می داد. این بود که مادرم گفت بهتر است چند روزی به ده بروم و کمی به آرامش برسم. به روستای درین سو، زادگاه زیبای من.

ادامه دارد …

قسمت دوم

پیام بگذارید