اخبار فناوری، اخبارتکنولوژی، اخبار علمی و پزشکی، شبکه های اجتماعی، کسب و کار و استارتاپ ها

اثر نرم مغز قسمت دوم : کاش من نیز پرنده بودم

0

روستای درین سو یک مینی بوس بیشتر نداشت و آن مربوط می شد به حسن و قسم که دوتا برادر بودند. بیشتر اوقات حسن راننده اصلی بود و قسم برادر کوچکترش کمک دست و کرایه جمع کن بود. مینی بوس بنز آبی رنگ با نوار های سفید کناری اش همیشه روستاهای جغل و برج و یان بولاغی و خود درینسو را پوشش می داد. مینی بوس حسن هر روز ساعت 8 صبح از درین سو به مراغه می آمد و ساعت 2 بعد از ظهر از مراغه به سمت درین سو راه می افتاد و همیشه هم سر وقت می رفت. تصمیم گرفتم چند روزی به درینسو بروم و به گفته برادر بزرگم تراب (شیلاق آتام) بروم و شلنگ تخته بیاندازم تا حالک روحم بهتر شود ساک کوچکم را برداشتم  و راه افتادم، اما آن روز ماشین حسن زودتر از موعد راه افتاده و رفته بود. این بود که سوار مینی بوس قرمز رنگ روستای یونجالو شدم.

مینی بوس پت پت کنان جاده را می پیمود و جلو می رفت. هرازگاه در سربالایی ها راننده دنده عوض می کرد و به مینی بوس گاز می داد و دود پرحجم آبی فضای اطراف مینی بوس را فرا می گرفت. روستائیان که هر یک برای کاری به شهر آمده بودند و حالا بعد از یک روز شلوغ و گشت و گذار در مراغه، خسته و خمود، هرکدام روی صندلی ها چرت می زدند و با هر بار تکان مینی بود در پیچ ها ، سر آنها نیز به یک طرف می افتاد. چند تایی از روستائیان که سرپایی سوار شده اند اکنون روی چند گونی که فکر می کنم کود شیمیایی است نشسته اند و باهم گپ می زنند و آن طرف پشت صندلی راننده پیرمردی با چهره ای آفتاب سوخته، زحمت وگردنی چروک، مانند پوست درخت بید، با دماغی بزرگ و گوشتی و قارچ مانندش چپق سیگارش را چاق کرده و با هر پک، دودی غلیظ از دماغ و دهنش بیرن میزند و هرازگاهی انگشت کلفت سبابه اش را داخل دماغ بزرگش فرو می کند تا محصولات دماغش را به بیرون صادر کند.

در طرف دیگر اما پیرزنی شَدّه به سر تنها نشسته است و با انگشتان دستش صلوات هایش را می شمرد و گاهی برگشته و مرا نگاه می کند و لبخند می زند. نمی دانم چرا این پیرزن را دوست دارم. از همان اول سوار شدنم به مینی بوس قرمز رنگ یونجالو پیرزن را دیدم. شاید شباهت او به مادر بزرگ پدری ام حاج مصمه (معصومه) خون جوشم کرده است. در طرف دیگر زنی جوانتر با کودکی در بغل نشسته است. و کودک چهار یا پنج ساله دستها بر شیشه، بیرون را نظاره می کند و گاهی دماغ سبز رنگش تا سر لبهایش آویزان می شود و دوباره آن را تو می کشد.

این طرف کنار من، مردی میان سال نشسته است. دفتر کوچک و چرک و مچاله شده ای را از جیب کت زمخت و قهوه ای رنگش بیرون آورده و ظاهرا حساب هایش را بررسی میکند و با خودکار سرشکسته ای چیزی یادداشت می کند. مینی بوس همچنان جلو می رود و روستائیان ساده و بی آلایش هرکدام در دنیای سادگی خودشان غوطه ورند و با لالایی مینی بوس سر و گردن و تنشان به رقصی اجباری در آمده اند. من اما روحم در تلاطم است حس دردناک اثر نرم مغز روحیه ام را نابود کرده است رنگم کمی به زردی رفته و چشمانم به گود نشسته است. زجری که من در چند روز گذشته کشیده ام شاید قابل توصیف نباشد و همین بس که چیزی مانند سنگ بر روانم فشار می آوَرَد و جلو شاد بودنم را می گیرد و ترسم بر آن است که به افسردگی دچار گردم.

مینی بوس از سراشیبی و سربالایی ها و پیچ های متعدد گذشت و در نقطه ای ایستاد و راننده رو به من کرد و گفت که رسیده ام. قبل از سوارشدن به راننده گفته بودم که به روستای درین سو میروم و مرا در جایی پیاده کند که نزدیک درین سو است. از مینی بوس عرق کرده از تنفس روستائیان پایین آمدم. دشتی فراخ و پوشیده از برف دیدگانم را در خود فرو برد. هنوز این جا زمستان است هرچند که اوایل ماه فروردین است اما این دشت زیبا و پوشیده از برف با هوایی نیمه سرد و بهاری روحی تازه بر من دمید. نفسی عمیق کشیدم و درب مینی بوس را بستم مینی بوس پت پت کنان از من دور شد و صدای موتور آن رفته رفته کم شد و در پیچی ناپدید گشت. صدای پرندگان که از شروع بهار به وجد آمده اند در سکوت عجیب دشت چه زیبا بود. صدایی نبود جز نفس ها و پاهای من که در برف فرو می رفتند و گاهی قارقار کلاغی.

دشت پایین جغل سفلا زیبا بود. چنان زیبا که اگر نقاش بودم می نشستم و بوم نقاشی را سرشار از رنگ سفید برف و روستایی که دود هیمه هایش از دور هویدا بود می کردم. دمی ایستادم و به نقاشی زیبای طبیعت چشم دوختم. نفسم را حبس کردم تا فقط صدای طبیعت را بشنوم. سکوت بود سکوتی عجیب و آرامش بخش. یک لحظه تن خسته ام را روی برف ها رها کردم و دراز کشیدم و دستها و پاهایم را به فراخی باز کردم و آسمان آبی زیبا را نظاره کردم. آسمان صاف بود و براق. نه از سر و صدای شهر خبری بود و نه از بمباران و آژیر حمله هوایی، آسمانی بود آبی و تمیز و گروهی پرندگان سرودخوان و مهاجرکه صف کشان از بالای سرم عبور می کردند. برف را زیر سرم حس می کردم و سردی براق آن نم نمک زیر پوستم می دوید و من سرشار شادی می شدم. اما به یکباره آسمان تیره و تار شد و صدای گوشخراش هواپیمای جنگی سکوت دشت را شکست و غرش رعب آور آن به همراه دود انفجار بمب، پاشیدن ترکشها، خون آلود شدن برف و اثر نرم مغز، و انگار آتشی گریزان از زیر سرمای برف برگرده ام زبانه کشید و دشت زیبا را برای منِ مچاله شده در ذهن تاریک تخیلاتم، مخوف نمود. از جا کنده شدم. سکوت بود و صدای پرندگان و سفیدی برف. نه خبر از هواپیما بود و نه اثری از خون. خوابی بود که در نشئه سرمای برف بر ذهن آشفته من نمایان شده بود.

پیاده مسیر جاده تا روستای جغل و سپس یان بلاغی را طی کردم و شاید دو ساعت در راه بودم. و رسیدم به درین سو. درین سوی زیبا. زادگاه پدرانم و مادرانم. زادگاه من.

از کنار دالی دره گذشتم. باغی کوچک و هم اکنون کمی مرده که روزگارانی محل دلخواه من بود روستای درین سو دیده می شد. کوه های روبرو پوشیده از برف بودند و پارس سگ ها بگوش می رسید. نزدیک عصر بود که من به روستا رسیدم.

خانه عمو یحیی پایین خرمن های ده قرار داشت. نهری پشت آن جاری بود و اینک در ابتدای بهار این نهر همچنان پر آب بود اما اطراف آن و زیر ناودان های چوبی خانه ها قندیل های یخ آویزان بودند. تَیَه ها(1) پر از علف های بسته بندی شده بودند و بخشی از آن را برف پوشانده بود. خانه عمو یحیی طوری بود که از پشت خرمن با چند پله خشتی می توانستیم به پشت بام خانه برویم و روزگارانی که من بزرگ شده این خانه زیبای روستایی بودم از همین پشت بام خانه به سمت خرمن می رفتم و با آلّو دوست لال خودم قطار بازی می کردیم. تیمور پسر عمویم چند سالی از بزرگتر بود و من او را واقعا دوست داشتم. خانه عمو یحیی دو اتاق داشت که جدا از هم بودند. اتاق اول که خانه اصلی بود محل استراحت خانواده بود و تنور در وسط آن قرار داشت. یک سمت خانه چیزی مثل پله پهن و بزرگی بود که روی آن رختخواب های خود و میهمان قرار داشت و همیشه با گلیمی خوشرنگ و راه راه پوشانده بودند و سمت راست خانه اتاقطی کوچک با درب کوتاه و چوبی بود که انباری حساب می شد و به نوعی پخچال خانه شمرده می شد چرا که گوشت قرمه و روغن و ماست و لبنیات را در آن می گذاشتند و برخی مواقع میوه مانند سیب را می توانستی بدون مشاهده حس کنی چرا که عطر سیب مخلوط بوی نم دیوار های کاهگلی، عقل از سر آدمی می برد. این عطر چنان خوب بود که هم اکنون بعد از گذشت ده ها سال ، یادم نرفته است.

اتاق دیگر اما در سمت راست خانه قرار داشت که با چند پله از حیاط بالاتر قرار گرفته بود و اتاق میهمان حساب می شد. به خانه اول اِو (خانه) می گفتند و دومی را اتاق می نامیدند. درب اصلی اتاق یک درب تک لته چوبی بزرگ بود که با عبور از آن به یک هشتی دو سه متری وارد می شدی و یک درب آبی رنک دو لته درب ورود به اتاق بود. آن روبرو تاقچه ای بود که یک عدد چراغ لامپایی گردن دراز قدیمی وجود داشت که فکر میکنم اگر الآن اگر بود جزو عتیقه جات حساب می شد. و یک ضبط صوت آیوا قدیمی بدون در کاست و در کنارش چند نوار قدیمی از حمیرا و مهستی و معین.

شب که می شد تیمور پسر عمویم جای خوابمان در اتاق پهن می کرد و نوبت گوش کردن به آواز معین می رسید نوار را داخل ضبط صوت بدون درب جا می انداخت و دگمه روشن آن می فشرد و معین زمزمه می کرد :

وقتی سرت رو شونمه، درد و بلات تو جونمه
جون به جونم اگه کنند، خاطرخواهی تو خونمه
دلم می خواد باهات باشم، رفیق پا به پات باشم
سایه به سایه، دم به دم، بمیرم و فدات بشم

تصدق رنگ چشمهات، شبها ستاره هاش برات
نخواب بذار نگات کنم، هر چی دارم فدات کنم
ستاره بارونت کنم، جونم رو قربونت کنم
وقتی سرت رو شونمه، درد و بلات تو جونمه
جون به جونم اگه کنند، خاطرخواهی تو خونمه

نمی دانم آن لحظات شورانگیز را چگونه بنویسم. همانقدر بس است که نوای معین در سکوت سرشار لطافت و زیبایی شب های روستای زادگاهم درینسو، بر روح و جانم رخنه می کردند و پسر عمو تیمور را می دیدم که سیگاری آتش می کرد و به همراه نوای معین چشمانش را می بست و در لذت آن دم غوطه ور می شد و سرش را هماهنگ با آهنگ معین تکان می داد. حسی بود که لاجرم مرا وا می داشت با این که سیگاری نبودم دست به پاکت سیگار ببرم و سیگاری روشن کنم تا لذت آن لحظه ماورایی ام دو چندان شود. اما به محض اولین پک به سیگار سرفه چشمانم را از حدقه در آورد.

وارد رختخواب سرد نمور که می شدی حسی عجیب به من دست می داد گرما در سرما و سرما در گرمای چراغ علاالدین اتاق در زیر لحاف میهمان حس رویای ام را دو چندان می کرد. لحاف را روی سرم می کشیدم و بوی کاهگل آن را با تمام وجودم حسی می کردم و به کمک نفس هایم زیر لحاف را گرم می کردم و وقتی سرم را به آرامی از زیر لحاف بیرون می آوردم معین می خواند :

آرزو داشتم که یار من تو باشی

همچنین بخوانید

چراغ شام تار من تو باشی…

 چند روزی بود که میهمان خانه عمو یحیی بودم. صبح ها به خیال گذشته از نردبان داخل حیاط بالا می رفتم تا به خرمن های پشت خانه بروم. ما یعنی ایل و خانواده شیرزاد یک خرمن درست پشت همین خانه عمو داشتیم. من آن سال ها را کمی بخاطر دارم. سنم پایین بود و فکر می کنم چهار یا پنج ساله که بودم که ما به مراغه مهاجرت کردیم و در بن بست فلسطین سکنی گزیدیم. اما هنوز هم که هنوزه بوی آن کاه گلی که قبل از خرمن کوبی روی زمین می پاشیدند و گاو ها را روی زمین خرمن حرکت می دادند تا ترکیب آب و کاه و خاک زمین آن را برای خرمن کوبی آماده کند بیاد دارم. عطری شگفت انگیز از ترکیب خاک و آب و کاه و صدای دلنشین حرکت گاو ها بصورت دوار روی خرمن.

روی خرمن ایستادم وچشمانم را بستم تا شاید آن عطر زیبا را دوباره حس کنم. هوا سرد بود اما بوی بهار اکنون با حس غریب سرما ترکیب شده بود و عطر هوای بهاری و تمیز روستا در جزئی ترین ناحیه ریه هایم می دوید و عجب کیفی داشت.

یادم هست که وسیله ای بود به نام وَل. این ول چیزی شبیه یک در چوبی بود که روی زمین خوابانده می شد و زیر آن سنگ های لبه تیز می چسباندند و یک نفر روی آن می ایستد و با حرکت آن توسط دو تا گاو روی ساقه های گندم، دانه ها از پوست جدا می شد. وسیله دیگری هم بود به نام جارجار با چرخ های بلند که کاردک های بلند فلزی روی آن بود و قبل از وَل روی ساقه ها چرخانده می شد تا آنها را خرد کند  و محصول را برای وَل کاری آماده کند و موقع حرکت جارجار روی ساقه ها صدای جیر جیر می داد و هنوز فکر می کنم شاید نام جارجار از صدای جیرجیر آن برگرفته شده است!

از خرمن ها به سوی قبرستان درین سو حرکت می کنم. قبرهای قدیمی و خاکی با سنگ قبر های بی نقش و ترتیب. وگاها سنگی نتراشیده که با خط کج معوج رنگ و رو رفته نام متوفی بر آن حک شده. بالای قبرستان تراشه سنگی بلند و سرتیز که همیشه وجود آن برایم سوال بود، از زمین سربرآورده بود و نگهبان وار مانند یک دیواره بزرگ به سمت بالا کشیده شده بود. بچه که بودم روی آن می رفتم و اذان می گفتم. این بود که هوس کردم تا مانند بچگی هایم به روی آن بروم اما چشمتان روز بد نبیند پایم لیز خورد و چیزی نمانده بود که تیزی سنگ سترگ بر نشیمن گاهم فرو رود.

روستای درین سو آن پایین چشم نوازی می کند و مقابل آن دو کوه …. وجود دارد. یادم می آید آواخر برداشت گندم که می رسید می گفتند امروز حالّا بولّا است. این واژه آنقدر برایم جذاب و خوشمزه بود که آرزو می کردم کاش روزی کسی مرا به این حالّا بولّا ببرد چرا که می گفتند بعد از پایان درو، کشاورزان کنار زمین می نشینند و خربزه می خورند و چنان در این آرزو و خوردن خربزه شیرین گیر می کردم که هنوز هم حسرت آن بر دلم مانده است. و هیچ وقت حالّا بولّا را ندیدم و خربزه نخوردم.

کنار خانه عمو یحیی همسایه ای داشتیم به نام مش رحمان. مش رحمان پیرمرد مهربانی بود با قدی خمیده و دماغی بسیار بزرگ و پر از سوراخ های درشت روی آن. اینهایی که می گویم تصورات دوران کودکی من هستند و شاید در اصل آنچنان که توصیف می کنم نبودند اما ذهن من با گذشت ده ها سال از بودن آن آدم های صادق و بی غل وغش، همچنان تصاویر زنده ای را برایم نقاشی می کنند و من آنها را از خودم در نیاورده ام.

خاله سریه نام زن مش رحمان بود با گیس های سفید و زنی مهربان که همیشه برای ما نام پخت می کرد. تَیِه ی مش رحمان برخلاف دیگران بیشتر پر از آلاخ (تیغ) بود چرا که مش رحمان نه گاوی داشت و نه میشی و فقط یک الاغ داشت که بیشتر عاشق خوردن تیغ بود تا کاه و یونجه.

پایین دست روستا رودخانه ای است که همیشه پر آب بود. اما می دانم اکنون به خشکی رفته و دیگر آن سر و صدا و خروشندگی آب آن دوران وجود ندارد.

در همین کنار رود خانه که به آن قوم سالّیخ (ماسه زار) می گفتند، سگ حیدر پسر دایی تیمور پایم را گاز گرفت. آن سال من چهار سال بیشتر نداشتم.

من بودم و برادر بزرگترم منصور و حیدر. حیدر سگش را صدا زد سگ به سمت حیدر رفت و با تکان دادن دمش اظهار ارادت کرد. حیدر پایش را روی شکم سگش فشار داد و سگ به آرامی روی زمین دراز کشید و دوباره حیدر پا روی شکم سگش گذاشت و واژه ای را تکرار کرد : لُول … لُول …لُول. سگ دست و پایش را بلند کرد تا نا دیدنی هایش را به رخ بکشد و همان دم حیدر تکه نانی از جیب کتش بیرون آورد و به سگ داد و سگ با ولعی وصف نا شدنی نان را در هوا قاپید و قورت داد.

هوس کردم من نیز به شیوه حیدر، سگ را نوازش کنم و این بود که با پای کوچکم به شکم سگ زدم و سگ حیدر به ناگه چرخید و غرش کنان چنان پای راست مرا به دندان کشید که جای دندان های سگ هنوز روی ساق پای راستم ماندگار شده است. جیغم به هوا رفت و منصور و حیدر به سمت من دویدند. منصور مرا به کول گرفت و به سوی خانه روان شدیم.

هم در آن دم می اندیشیدم که چرا سگ ها آدم ها را گاز می گیرند…

در پهنه آسمان پرندگان می چرخیدند و من غوطه ور در اشک و درد زخم عمیق پایم، نگاهم را به سوی آسمان دوختم و با خود تکرار کردم : کاش من نیز پرنده بودم.

ادامه دارد…

قسمت اول

پیام بگذارید