اخبار فناوری، اخبارتکنولوژی، اخبار علمی و پزشکی، شبکه های اجتماعی، کسب و کار و استارتاپ ها

سفیه متخصص!

ما انسان‌ها یا می‌توانیم از خیلی چیزها کمی بدانیم یا از چیزهای کمی زیاد بدانیم.
ما امروزه در عصر و زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که در هر رشته‌ای افرادی وجود دارند که همه چیز آن رشته را خیلی خوب می‌دانند.
سفیه متخصص کسی است که مسایل را فقط از نظرگاه تخصصی خود تشخیص می‌دهد و فقط از یک دیدگاه تنگ‌نظرانه و محدود به آن‌ها می‌نگرد. او همه‌ی احتمالات و مسیرها را که برای درک کامل و ملموس یک موضوع، یک شیئ یا یک سوژه ضرورت دارند، در نظر نمی‌گیرد.

0

واژه‌ی «سفیه متخصص» (idiotisme du mètier) را اول بار کارل مارکس در سال 1847 در زمان انتشار ترجمه‌ی فرانسوی کتابش به نام «فقر فلسفه» به کار برد (Misère de la Philosophie).

این واژه دربردارنده‌ی این معناست که یک سفیه متخصص از توانایی نشستن در کنار افراد دیگر عاجز است و نمی‌تواند دیدگاه محدود خود را اصلاح کند و به آن گسترش ببخشد. او به خاطر ادراک انتخابی و سلکتیو خود، قادر نیست خارج از چهارچوب‌های بسته و معین بیندیشد.

ژان پاول، نویسنده‌ی آلمانی دوران رنسانس مدعیست که «هر متخصصی در تخصص خود یک الاغ لجوج است».

او می‌گوید: «کسانی که اصرار دارند تعلیمات عمومی باید شامل طیف وسیعی از دانستنی‌ها باشد که حکم پایه و فونداسیونی برای تعلیم‌گیرنده را داشته باشند، همواره در حال مبارزه با کسان دیگری هستند که معتقدند در اولین فرصت ممکن باید تعلیمات تخصصی شوند. حالا کدام بهتر است؟

آیا فقط یک طرف بر حق است، یا راه حلی وجود دارد که هر دو پیشنهاد را در خود داشته باشد؟

من می‌گویم زنده باد خروج از چهارچوب‌های بسته!

من به آنانی تعلق دارم که معتقدند وجود یک پایه‌ی وسیع علمی، پیش‌شرط یک آموزش تخصصی است، و آموزش را از بازتولید یک تخصص صِرف فراتر می‌برد. در غیر این صورت، چگونه باید ایمپالس‌های خلاقیت و نوآوری پدیدار شوند؟»

در آلمانی نیز همین صفت را برای توصیف کسانی داریم که «فقط» در رشته‌ی خود متخصص هستند و هیچ چیز دیگر نمی‌دانند.

حتی سلام و علیک کردن بلد نیستند، توان معاشرت و ایجاد رابطه‌ی دوستی و انسانی یا شغلی یا حتی در زمینه‌ی علایق مشترک هم با دیگران ندارند. از خارج از تخصص‌شان و آن چیزی که خوانده‌اند و نزدیک بیست سال از بهترین سال‌های عمرشان را تلف آن کرده‌اند، هیچ نمی‌دانند.

بخصوص از جامعه و سیاست و انسان دور هستند و به این مباحث ریشه‌ای و به «هنر زیستن انسانی» هرگز نزدیک نشده‌اند و به آن مانند یک لولوخرخره، یک چیز عجیب‌الخلقه، ناشناس و دور از ذهن نگاه می‌کنند. در مقابل زندگی واقعی مانند موری در برابر پیل هستند. برای این که جطری متوجه‌شان نشود، روی زمین کُنج دیوار را گرفته‌اند و دارند می‌روند…

به اینها در آلمانی می‌گویند Fachidiot “فاخ ایدی یوت” به فارسی ظاهراً «سفیه حرفه‌ای» ترجمه شده که به نظرم غلط است و «سفیه متخصص» بیشتر به آن می‌خورد:

کسی که فقط دکتر است و لاغیر یا مهندس است و لاغیر یا اقتصاددان است و لاغیر. اما در خارج از تخصص‌اش یک کله پوک کامل و تمام‌عیار است.

صمد بهرنگی یک داستان کوچکی دارد به نام «آقای چوخ بختیار»! گوشه‌هایی از این داستان، قصه‌ی زندگی آقای کله‌پوک متخصص ماست:

«… هر اتفاقی می‌خواهد بیفتد، هر بلایی می‌خواهد نازل شود، هر آدمی می‌خواهد سر کار بیایید، در هر صورت آقای چوخ بختیار عین خیالش نیست، به شرطی که زیانی به او نرسد، کاری به کارش نداشته باشند، چیزی ازش کم نشود… زندگی او مثل حوض آرامی است. به هیچ قیمتی حاضر نیست سنگی تو حوض انداخته شود و آبش چین و چروک بردارد…

معتقد است که نباید حرفی بالای حرف رئیس گفت و دردسر ایجاد کرد. کار یعنی پول درآوردن برای گذران زندگی. پس چه خوب که بکوشد با کسی حرفش نشود و زندگی آرامش به هم نخورد. معتقد است که شرف و کله‌شقی آنقدر‌ها هم ارزش ندارد که به خاطرش با رئیس و وزیر درافتاد. برای این که او را آدم پست و بی‌شخصیتی ندانند، به جای شرف و کله‌شقی کلمه‌ی «زندگی» را می‌گذارد که حرف گنده‌ای زده باشد و هم خود را تبرئه کند…

آقای چوخ بختیار خیلی رنج می‌برد. اما نه مثل گالیله و صادق هدایت. وی رنج می‌برد که چرا فلان همکلاس‌اش یک رتبه بالا‌تر از اوست…

به ظاهر وقت کتاب خواندن پیدا نمی‌کند. به علاوه، می‌گوید توی کتاب‌ها افکار ضد و نقیضی بیان می‌شود که به درد نمی‌خورد و ناراحتی فکری تولید می‌کند…»

قدیم‌ها، 50 – 55 سال پیش، موقعی که بچه بودم، تهران کوچک و خانواده‌ها بزرگ بودند.

تهران یکی دو میلیون بیشتر جمعیت نداشت و در هر خانه‌ای حداقل سه چهار بچه وول می‌زدند. فک و فامیل همه در یک محله زندگی می‌کردند. اگر خانه‌ی پدر بزرگ پاچنار بود، خانه‌ی عروس آب‌انبار مُعَیر بود و خانه‌ی داماد گذر قلی … و چون تلفن نبود (بود، خیلی کم بود) آدم‌ها بدون اطلاع قبلی راه می‌افتادند و پیاده می رفتند به دیدار فامیل و آشنا.

دور هم می‌نشستند و بدون موبابل و تلویزیون و… مشغول صحبت و بگو و بخند می‌شدند. پدر بزرگ که آن زمان 60 سالی داشت از زمان قدیم صحبت می‌کرد و این که تهران خلوت بود و یک نفر کار می‌کرد و ده نفر می‌خوردند، نه مثل حالا که از بچه‌ی 8 ساله تا پیرزن هشتاد ساله صبح تا شب می‌دوند و هشت‌شان گرو نُه‌شان است…

و این که آدم‌های چهل ساله آنقدر دلشان خوش بود که در خیابان الک دولک بازی می‌کردند…

و این که یک روزی زمان مشروطه مردم رفتند در حیاط سفارت انگلیس بست نشستند و تعجب ما از این بود که چندین مستراح و دستشوری آنجا آماده کرده بودند و جمعیت توی سفارت هیچ ناراحتی پیدا نکردند! فکر می‌کنم زمان مظفرالدین شاه یا ممدلی شاه را تعریف می‌کرد…
بچه‌ها هم که ما بودیم توی حیاط توی سر و کله ی هم می‌زدیم و بازی می‌کردیم، با ذغال پشت لب‌مان سبیل می‌کشیدیم که مثل بابامان بشویم (نه آن طور که از یکی شنیدم: زیرابرو برداریم که شبیه مامان‌مان بشویم!) و یک موقعی هم از زلف قشنگ و بوی دختر عمه‌مان یک جور خاصی که دل آدم می‌ریخت، خیلی خوشمان می‌آمد. سریال دایی جان ناپلئون را که دیده‌اید، آن طوری بود.

قشنگ بزرگ می‌شدیم. یاد می‌گرفتیم با هم بازی کنیم، ملاحظه‌ی همدیگر را کنیم. داشته‌هایمان را تقسیم کنیم. به بزرگ‌ترها احترام بگذاریم. رسم‌ها و آیین‌ها را بشناسیم و منتظرشان باشیم و با آن‌ها بخندیم و بگرییم.

اوه، چقدر روزشماری می‌کردیم تا نوروز بیاید و لباس و کفش نو برایمان بخرند و عیدی از لای قرآن اسکناس 5 تومنی و ده تومنی بگیریم… مرحوم فرهاد مهراد یک ترانه‌ی قشنگی خونده: بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ… خلاصه ایرانی کامل بار می‌آمدیم.

پدرم آدم بامزه‌ای بود و همیشه در جمع‌های خانوادگی نگین مجلس بود. همه دورش جمع می‌شدند. شعر می‌خواند و همه را با لطیفه‌هایش می‌خنداند. از خاطرات خدمت اداری‌اش در شهرهای دورافتاده که برای رسیدن به آن‌ها باید با اسب مسیری را طی می‌کردند، تعریف می‌کرد…

یک شعر او الان به یادم آمد:

منو که می بینی لاتم
بی علم و بی سواتم
بچه کوچه قناتم
حسن شاطر جواتم!

دانستن این شعر و خواندن آن با لهجه‌ی تهرونی شاهد و مظهر بچه‌ی ناف تهرون بودن بود. از چیزی که بودیم خوشحال بودیم و به آن می‌نازیدیم.

خلاصه که دنیای دیگری بود با اولویت‌ها و مسایلی کاملاً متفاوت از امروز. نه این که آن موقع خوب بود و الان بد شده. خیر آن موقع خوب بود، الان هم خوب است، اما یک مقدار زیادی درک ایرانی بودن تفاوت کرده و شاید مقدار زیادی از آن دور شده باشیم. چشم‌مان خیلی به بیرون است و به جاهایی که بیرون را به رخ مان می‌کشند. آدم 50 ساله را می‌بینید که دارد آیلتس می خواند، تا ببیند بعد چکار می‌خواهد بکند!

هنوز چشم به آینده دارد: می خواهد برود کانادا! البته برای آینده‌ی بچه‌ها!!! آن هم در روزگاری که فرزندانش، خیلی هم برایش تره خُرد نمی‌کنند…
دغدغه هایش، دغدغه های یک آدم بیست ساله است!*

فکر می‌کنم بدترین چیز امروز این است که نه تنها برای داشته‌های خود اهمیت قایل نیستیم، بلکه اصلاً این داشته‌ها را نمی‌بینیم. و از آن ناهنجارتر این که سفیه متخصص یک رزومه، یک زندگینامه می‌نویسد برای کارفرمایی تا شغلی بدست آورد. بیست و چند سال‌اش بیش‌تر نیست، هفده صفحه رزومه نوشته!

تمام علوم و فنون کائنات را از بر است، به ده زبان زنده و مُرده‌ی دنیا برنامه‌نویسی می‌کند، اما تا به این سن و سال که رسیده یک شب را خارج از خانه نگذرانده، چه رسد به این که مثلاً یک ترم دانشگاه را مرخصی گرفته و به چیدن برگ چای سبز در لاهیجان رفته باشد.

رباتیک و هوش مصنوعی را در جیب جلیقه دارد، اما اصولاً زندگی نکرده است و هیچ نوع علایق شخصی ندارد:

علاقه‌ای به ورزشی، نواختن سازی، بازی تئاتر و نمایشی، عضویت در انجمن مردم‌نهادی… هیچ! ای کاش یک گوشه‌اش هم نوشته بود: آب حوض می‌کشم، پیرزن خفه می‌کنم…

هر بار که یکی از بچه‌های دوستان و عزیزان که قصد ادامه‌ی تحصیل در خارج را دارد، از ایران زندگینامه‌اش را برایم می‌فرستند، با این موضوع مشخص برخورد می‌کنم. به پسرم هم نشان می‌دهم…

گفتم پسرم. سی ساله شده. توی مدرسه همیشه خوب بود. موقعی که دیپلم گرفت، تصور من به عنوان یک پدر و یک ایرانی این بود که پسرم حتماً برود مهندس شود.

در این میان می‌خواهم یک پرانتژ باز کنم و یک چیزی را یادآوری کنم که شاید برای شمای خواننده‌ی جوان جالب باشد: در دهه‌ی 1350 که جنگ اعراب و اسراییل (جنگ رمضان) قیمت نفت را از بشکه‌ای چند دلار به یک عدد دو رقمی بالا برده بود و دلارهای نفتی فراوانی وارد کشور شده بود، خیلی از مردم طبقه‌ی متوسط بچه‌هاشان را برای تحصیلات دانشگاهی به آمریکا و اروپا می‌فرستادند.

در آن زمان تعداد دانشگاه‌ها در ایران خیلی کم بود و تعداد دانشجویان در ایران حتی از عراق آن زمان هم کمتر بود و اصولاً دوره‌های ارشد و دکترا در بسیاری از رشته‌ها نداشتیم… الخلاصه، هر موقع مثلاً از عمو یا شوهر عمه یا دوستان خانوادگی احوال پسر دانشجویشان در خارج را می‌پرسیدند، این پاسخ قطعی به گوش می‌خورد:

«حمید من داره فضانوردی می‌خونه، سعید جان داره فیزیک اتمی می‌خونه»… این «فضانوردی» و «فیزیک اتمی» از همان زمان توی ذهن من مانده و امروز که می‌بینم کشور در این زمینه‌ها حرف‌های مهمی برای گفتن دارد، درمی‌یابم که اگر ملتی چیزی بخواهد، اول رویایش را می‌بیند و بعد آن را به رویایی صادق بدل می‌کند… بگذریم.

داشتم در مورد پدر ایرانی که پسرش باید مهندس شود، می‌گفتم…

به پسرم پیشنهاد کردم که رشته‌ی مهندسی را بخواند. می دانید بچه‌ی 18 ساله به من چه گفت؟ به من گفت: «…هند و چین سالی دو سه میلیون مهندس تربیت می‌کنند. چه دلیلی دارد که من مهندسی بخوانم؟…» و حرف حساب جواب ندارد.

تحصیل دانشگاهی‌اش بجای ششش سال هفت و نیم سال طول کشید. ابتدا دنبال خواندن اقتصاد رفت، اما بعد عوض کرد و رفت آمار خواند. در میان تحصیلات دو ترم را در دو کشور مختلف خواند و نشان داد که می‌تواند بدون پدر و مادر زنده بماند و از گرسنگی نمیرد… و الان با مدرک ارشد استاتیستیک در یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های بین‌المللی در زمینه‌ی «بیگ دیتا» مشغول به کار شده و کارشان مدل سازی برای آنالیز تصاویر ماهواره‌ای برای بهبود بخشیدن به فرآیندهای کشاورزی و مکانیزه کردن آبیاری و دفع آفات و کوددهی و علف‌چینی است.

یعنی، مهندس ما در ایران به فکر خودروی خودران است که اصولاً مساله‌ی مردم و جامعه و اقتصاد ایران نیست، اما برنامه‌ریزان در اروپا در رویای روزی هستند که ربات‌هایی مانند عنکبوت با پاهای دراز به تعداد زیاد در مزارع قدم بزنند و وقتی دوربین زیر شکم‌شان گیاه ناشناسی را دید، آن را از خاک بیرون بکشد… بدون مصرف سم و سمپاشی یا نیروی انسانی، مزرعه وجین بشود… برای حفظ آب و خاک و محیط زیست.

خیلی خوب است که آدم هنر زندگی کردن را بلد باشد و بداند که زندگی همین الان هم هست که یک لحظه‌اش گذشت. خیلی خوب است که آدم سفیه متخصص نباشد یا نماند.

این‌ها که نوشتم همین طوری یکهو از ذهنم گذشت و قلمی‌اش کردم. از این حرف‌ها زیاد است و زیاد هم شنیده‌ایم. ولی فکر می‌کنم دانستن آن‌ها و فکر کردن به آن‌ها برای خیلی‌ها جالب باشد.

نویسنده : فرزاد رئیس دانا

• نقل قول از فردی که این را دقیق دیده و در یک گروه تلگرامی نوشته بود و نامش را فراموش کرده‌ام.

لینک کوتاه : https://bittly.ir/3fdoh QR:  سفیه متخصص!

منبع سیسوگ
پیام بگذارید