اخبار فناوری، اخبارتکنولوژی، اخبار علمی و پزشکی، شبکه های اجتماعی، کسب و کار و استارتاپ ها

سوپر 8 – قسمت اول

0

سال هایی که در انجمن سینمای جوانان مراغه فعالیت می کردم دوران بیاد ماندنی من به حساب می آیند، روزهایی که هر لحظه آن پر از خاطرات تلخ و شیرینی است که یاد آوردن آنها گاهی غصه و گاهی لبخند بر لبانم می آورند. در دورانی که فیلم سوپر 8 در جریان تولید انجمن های سینمای جوانان بود مشکلات بسیار زیادی داشتیم. از دوربین فیلمبرداری گرفته تا ظهور و تدوین فیلم، پروسه ای زمان بر و بسیار خسته کننده بود. کاست های فیلم سوپر8 هرکدام حدود سه دقیقه زمان داشتند، بیشتر آنها تولید شرکت آگفا بودند. در داخل جعبه آن یک پاکت نارنجی رنگ وجود داشت که بعد از فیلمبرداری کاست فیلم را داخل آن می گذاشتیم و آن را تحویل پست می دادیم. قبلا هزینه های پستی آن توسط شرکت آگفا حساب شده بود بنابراین، هزینه ای از ما گرفته نمی شد. 30 تا 45 روز زمان می برد که فیلم ها در آلمان ظهور و بدست ما برسند. حالا شما حساب کنید که اگر اشتباهی در صحنه یا پلانی از فیلم صورت می گرفت چه فاجعه ای رخ می داد.

 برهمین اساس، سعی ما و همه فیلمبرداران آن دوران این بود که اشتباهی صورت نگیرد. اما بدون ایجاد برخی جلوه های بصری مثل دیزالو (محو تدریجی تصوی اول و ظهور تدریجی تصوی دوم) مگر می شد؟ برخی از صحنه ها برای بیان محتوا ، نیازمند جلوه دیزالو بودند. از طرفی مشکل آنجا بود که دوربین های آن دوره که اغلب مارک کانن بود مشکلی عجیب داشتند. این دوربین ها بعد مدتی مستهلک می شدند و قادر نبودند عملیات دیزالو را بخوبی انجام دهند، حتی اگر باطری نو هم استفاده می کردیم بازعملیات دیزالو به نصف نرسیده مختل می شد و دوربین دیگر قادر به ادامه کار نبود. این جلوه در دوربین ها آن دوره اینگونه بود که وقتی دکمه دیزالو را فشار می دادیم دوربین صحنه اول را محو می کرد و می ایستاد و سپس ، فیلم را به نقطه ای که فیداوت شروع شده بود بر می گرداند و از آنجا می توانستیم صحنه دوم را روی فیلم آغاز کنیم و بدین طریق جلوه دیزالو بصورت مکانیکی روی ژلاتین سوپر هشت درج می شد. این مشکل یکی از بزرگترین مصائب آن دوره بحساب می آمد و اغلب کارگردانان آماتور برای فرار از این مشکل از این جلوه استفاده نمی کردند.

آنجا بود که آشنایی من به الکترونیک و برق به کمک ما آمد. می دانستم که با فشار آوردن به موتور دوربین می توانم این نقیصه را جبران کنم. بنابر این تصمیم گرفتم مقدار جریان وارده به موتور را کمی افزایش دهم. برای این کار نیازمند باطری های سایز بزرگ بود. لوله های باطری رادیوهای قدیمی که یادتان می آید؟ چهار عدد از آنها را خریدم و مجموعا 16 باطری یک نیم ولتی با ولتاژ دوازده و جریانی نزدیک به نیم آمپر مهیا کردم. قوطی باطری ها را نیز داخل کیف دوشی دوربین کانن که کیفیت خیلی خوبی داشت جاگزاری کردم و سیم ها را از داخل جعبه باطری دسته دوربین لحیم کاری کردم. دوربین مثل فرفره کار می کرد. قبلا که در عملیات دیزالو دوربین 8 میلیمتری جان می کند و نتیجه ای نیز جز سرخوردگی و عصبانیت نداشت حالا مانند موتور هواپیما قدرتمند و سریع شده بود. تا مدت ها این ابزار ساده در انجمن سینمای جوان مراغه کاربردی بود و یادم می آید که وقتی برخی از فیلمهای ما به جشنواره های محلی راه می یافت هنرجویان شهر های دیگر طریقه انجام دیزلو را می پرسیدند و همه بچه های انجمن مراغه مرا نشان می دادند.

مشکلات آن دوره تنها به این مورد خلاصه نمی شد. دردسر ها و مسائل بعد از ظهور فیلم هنگام تدوین و صداگذاری آن نیز فراوان بود. فیلم های سوپر هشت بدلیل مثبت (Posotive) بودن آن، فیلم نهایی حساب می شد یعنی فقط یک نسخه از آن موجود بود و نسخه دیگری نداشت و همین تک نسخه های ظهور شده باید مونتاژ و آماده ارسال به جشنواره می شدند. دستگاهی بود بنام موویلا که شبیه یک تلویزیون کوچک بود با دو دسته در طرفین که ریل سوپر8 در دو طرف آن قرار می گرفت و با گردش آن و عبور فیلم از محل نور، تصویر فریم روی صفحه تلویزیونی آن نقش می بست و مونتور محل برش فریم را با قلم مشخص  و با دستگاهی کوچک بنام اسپلیتور آن را برش و چسب می زد و بدین صورت فیلم تدوین می شد.

بدترین قسمت زمانی بود که می خواستیم فیلم تدوین شده را صداگذاری کنیم. اصلا ابزاری برای این کار وجود نداشت و تنها وسیله خود آپارات بود که با هزاران هزار بدبختی، صدایی مانند موسیقی روی نوار مغناطیسی فیلم سوپر 8 ضبط می شد. حالا بماند اگر می خواستیم افکت صدا یا نریشن یا دیالوگ نیز ضبط کنیم که غیر ممکن بود. پیچ آپارات را نچرخانده صدها فریم جابجا می شد و اگر کسی می خواست صدایی را روی بخشی هماهنگ کند، روزها باید این کار را تکرار می کرد تا شاید فرجی بشود و بدتر از همه، زمانی بود که در اثر این تکرار، فیلم سوپر 8  نازک نارنجی و ظریف، که در اثر تدوین صدها جایش چسب خورده بود پاره یا خراب می شد و تمام زحمات برباد می رفت و همانطور که گفتم، نسخه دیگری برای آن وجود نداشت.

همین بود که هنرجویان آماتور از دیالوگ و افکت صدا و موسیقی های جورواجور واهمه داشتند و فقط به یک موسیقی ساده بسنده می کردند. البته از نظر من این مسئله به نوعی باعث شکوفایی ذهن هنرجویان می شد چرا که بیشتر فشار فکری را روی معنای تصویری می گذاشتند که نیازی به گفتار و دیالوگ و چیزهای دیگر نباشد.

اما اتفاقی افتاد که مسیر صداگذاری در انجمن سینمای جوان مراغه را دگرگون کرد و مرا در رشته صداگذاری به دیپلم افتخار بهترین صداگذاری رساند. دوستی داشتم به نام هادی افتخارزاده که اکنون یکی از بازیگران خوب عرصه سینمای کشورمان است و آن موقع در انجمن مراغه از کارگردانان موفق به حساب می آمد. انجمن مراغه در طبقه زیرین اداره ارشاد مراغه بود و ما با کارمندان اداره ارشاد رابطه خوب و همکاری نزدیکی داشتیم یکی از این کارمندان شخصی به نام حبیب بود که مسئول اداره خدمات و انبار بود. حبیب آقا انسان مهربان و آدم بسیار خوبی بود و هرچیزی که نیاز داشتیم می توانستیم به کمک او از انبار ارشاد مهیا کنیم. روزی از روز ها من و هادی به انبار رفتیم تا ویولنی را برای پلانی از فیلم هادی، از حبیب آقا تحویل بگیریم. من اولین بار بود که به انبار می رفتم، داخل انبار لوازم نو کهنه روی هم انباشته بودند و برخی سازها از دیوار آویزان و برخی اشیای دیگر گوشه و کنار و در قفسه ها مختلف چیده شده بودند. ته اتاق زیر پنجره از میان مقدار زیادی پرونده قدیمی شاخک هایی دیده می شدند که نظر مرا به خود جلب کرد. کمی نزدیک رفتم و دسته های موولایی را دیدم که از لابلای پرونده ها بیرون زده است. از حبیب آقا اجازه گرفتم و دسته را گرفته و از لای کاغذ ها بیرون کشیدم. یک موویلا بود. اما نه موویلا معمولی از آن نوع پلاستیکی و فرغون که ما در انجمن داشتیم، بلکه یک ابرغول حرفه ای تکنولوژی که هرگز در عمرم ندیده بودم. موویلا که این همه دکمه و ولوم های متعدد ندارد! با نگاه اول و ذهن آشنای من به برق و الکترونیک و مشاهده دکمه قرمز روی آن دریافتم که این مویلا، یک دستگاه صداگذاری است. با ورودی مجزای میکروفن و یک ورودی برای دستگاه خارجی مانند ضبط صوت و ولوم های متعدد …

از حبیب آقا اجازه گرفتیم تا دستگاه را موقتا به انجمن ببریم و آن را تعمیر کنیم. دستگاه در اثر زمان و نشست گرد و خاک روی آن تقریبا از کار افتاده بود، لامپش سوخته و موتور آن کارآیی لازم را نداشت، اما وجود هد صدا و کنترل کننده آن و سیستم میکسر داخلی برای تلفیق صداهای مختلف مرا وا داشت تا پس از حدود دو هفته کار، آن را تعمیر کنم. حالا می توانستیم حتی روی یک فریم نیز صدا ضبط کنیم!

مرحوم محمد آوخ که اعجوبه ای بود و قیافه ای داریوشی داشت، بیشتر اوقات در هپروت و توهمات خودش زندگی می کرد بازیگر اول فیلم هادی افتخارزاده به نام “واله” بود. از خوابهای طلایی اوخ، تنها به این بسنده کنم که به ما می گفت برادرم دوربین 35 میلی متری خریده و قرار است با هلی کوپتر آن را به مراغه بیاورد!

اما در مجموع محمد آوخ انسان ظریف و دوست داشتنی و مهربانی بود که همه در انجمن او را دوست داشتند. خبر فوت محمد آوخ را بعد ها، زمانی که شیراز دانشجوی الکترونیک بودم شنیدم و بسیار ناراحت شدم و به حال این انسان بی آزار که سال ها از ناراحتی قلبی در تالم بود اشک ریختم.

فیلمبرداری فیلم واله تمام شد و راشهای فیلم برای ظهور به آلمان ارسال شد. تا آمدن فیلم واله، من مشغول تمرین روی دستگاه صدا شدم و اولین کارم را با یک راش قدیمی که عبارت بود از صحنه هایی مستند از طبیعت و گلها و جویباران آب و گوسفندان در حال چرا شروع کردم. صدای بع بع گوسفندان و جویباران و نوا و موسیقی فیلم گل های داوودی را روی فیلم ضبط کردم و با شنیدن نتیجه کار شگفت زده شدیم. کارم آنچنان زیبا و قشنگ از آب در آمد که هرگز تصورش را نمی کردم.

موویلا صدا گذاری تقریبا در تصرف من بود و کسی حق استفاده از آن را نداشت هم به این دلیل که من آن را کشف و تعمیر کرده بودم و هم اینکه کسی قادر و توانایی استفاده از آن را نداشت و قلق ولوم های کنترل کننده هد صدا را فقط و فقط من می دانستم و بس. این بود که تنها صداگذار انجمن من بودم.

بالاخره راشهای فیلم واله از آلمان رسید و هادی شروع به تدوین فیلمش کرد. تدوین فیلم که تمام شد نوبت به صداگذاری آن رسید. فیلمی پیچیده و پر از افکت های فراوان، صدای زوزه باد صدای آتش، صدای چکامه شاتر دوربین عکاسی محمد آوخ، صدای جغد و پرواز آن، صدای قدم های محمد، صدای بسته شدن درب و جیغ خش دار لولای در آن، و دهها صدای دیگر به همراه موسیقی و نوای باد، کاری پر زحمت که هماهنگی و سینک کردن افکت های آن بس دشوار بود اما به کمک دستگاه صداگذاری که به نرمی یک فریم قابل کنترل بود و توانایی خودم که با تمرین زیاد بدست آورده بودم فیلم واله کار بسیار زیبایی از آب در آمد و در کنار کارگردانی قوی و فیلمبرداری بسیار خوب آن توانست در جشنواره سینمای جوان آن زمان جوایز متعددی را درو کند که یکی از آنها دیپلم افتخار بهترین صداگذاری بود که نصیب من شد و هادی افتخارزاده جایزه بهترین کارگردانی را ازآن خود کرد.

شاید شیرین ترین لحظات من درانجمن سینمای جوانِ آن دوران، همان زمانی بود که با تشویق تماشاگران به روی سن رفتم و دیپلم افتخاربهترین صداگذاری را دریافت کردم.

اما همیشه لحظات ما در دوران فعالیت انجمن سینمای جوان، شیرین نبودند و لحظه های تلخ و دردآوری نیز داشتم که قلبم را بدرد می آورد…

پیام بگذارید