اخبار فناوری، اخبارتکنولوژی، اخبار علمی و پزشکی، شبکه های اجتماعی، کسب و کار و استارتاپ ها

داستان زندگی من

فرزاد رئیس دانا، بی شک یکی از بنیانگذاران مجله الکترونیک در ایران است که سال ها وقت و انرژی خود را صرف اعتلای علوم الکترونیک و آموزش جوانان این مرز و بوم کرده است. متن زیر دست نوشته ای از خود ایشان است داستان زندگی خود را به قلمی شیوا و دوست داشتنی در آورده است.

0 21

امروز که این چند سطر را می نویسم، از مرز 60 ساگی گذر کرده‌ام و اندکی بیش از سی سال است که در آلمان زندگی می‌کنم.

از نوجوانی، وقتی که 12-13 سال داشتم، به الکترونیک علاقه پیدا کردم. در آن روزگار، نیمه‌ی اول دهه‌ی 1350 خورشیدی، دامنه‌ی الکترونیک در زندگی بشر خیلی محدودتر و مختصرتر از امروز بود:

رادیو بود و تلویزیون و تلفن ثابت. کامپیوتر مدت زیادی نبود که به کار گرفته می‌شد، اما نه در منزل و روی میز تحریر مردم عادی، بلکه به صورت کمدهای بزرگی در چند دانشگاه و سازمان برنامه و اداره‌ی راهنمایی و رانندگی…

از فن‌آوری‌هایی مانند اینترنت و تلفن همراه و کامپیوتر خانگی و ارتباطات ماهواره‌ای وسیع که امروز عادی به نظر می رسند، هیچ خبری نبود.

اتوماسیون هنوز در صنعت جای خود را باز نکرده بود و هنوز کنترل‌های آنالوگ و عقربه‌ای و رله‌ای را به موزه‌های تاریخ علم نفرستاده بود.

تلویزیون در کشور ما تازه رنگی شده بود و همچنان 90% تلویزیون‌ها در خانه‌ها سیاه-سفید بودند. اغلب رادیوها و تلویزیون‌ها کامل لامپی یا لامپی-ترانزیستوری بودند.

در تهران که شهر من است، تمام بازار الکترونیک به چند مغازه در «پشت شهرداری»، راسته‌ای به طول حدود 200 متر در ضلع شمالی میدان توپخانه – میدان امام‌خمینی امروز – خلاصه می‌شد.

البته یکی دو مغازه‌ی الکترونیک دیگر هم در سطح شهر وجود داشتند که فعالیت تخصصی‌تری داشتند، مانند فروشگاه مولارد در خیابان فردوسی که از جمله دستگاه‌های اندازه‌گیری روسی عرضه می‌کرد.

فروشگاه مولارد سرویس تعمیرات هم داشت

علاوه بر این، شرکت‌هایی که نمایندگی کمپانی‌هایی مانند موتورولا را داشتند و اصولاً به دولت و نیروهای مسلح خدمات می‌دادند نیز حضور داشتند, که البته برای افراد خصوصی خرید از آن‌ها مشکل بود، چرا که تجهیزات و قطعاتی با استاندارد میلیتاری (نظامی) عرضه می‌کردند که فوق‌العاده گران بودند.

برگردیم به پشت شهرداری…

در این راسته چند مغازه برِ میدان و داخل پاساژی به نام فتوت به کار فروش قطعات و دستگاه‌های الکترونیک مشغول بودند.

معدودی از آن‌ها واردکننده‌ی قطعات و تجهیزات الکترونیکی هم بودند. این بخش به طور کلی در اختیار ایرانیان کلیمی بود.

برخی هم مانند الکترولورنس و برادران ساداتی میکروفن و آمپلی‌فایر می‌فروختند و یکی دو مدل آمپلی‌فایر لامپی را نیز خودشان مونتاژ می‌کردند. در طبقات بالای پاساژ چند مغازه‌ی ترانس‌پیچی هم بود.

اصولاً قطعات موجود در بازار منحصر به یدکی‌های مورد نیاز تعمیرکاران رادیو و تلویزیون بود. قطعاتی مانند رله و فوتوسل و کریستال کوارتز در بازار وجود نداشت. واردات رله و کوارتز ممنوع بود و قطعات دیگر، چون بازاری نداشتند، تاجران روی واردکردن آن‌ها سرمایه‌گذاری نمی‌کردند. کتاب تخصصی الکترونیک مخصوص مخاطب نوجوان و کتاب‌های راهنمای قطعات اصلاً وجود نداشت و اگر مسافری از آلمان یا آمریکا کتاب یا راهنمایی همراه می‌آورد، همچون گنج عزیزی از آن نگه‌داری می‌کرد.

تعداد دانشجویان و متخصصان الکترونیک بسیار کم بود. به ندرت می‌شد کسی را پیدا کرد که بشود پرسش‌های ساده‌ای را در مورد الکترونیک با او در میان گذاشت. یک یا دو آموزشگاه آزاد الکترونیک وجود داشت که تعمیرات رادیو و تلویزیون را به حرفه‌آموزان خود تعلیم می‌داد. هنرستان تهران نیز در رشته‌ی برق هنرجو می‌گرفت.

در این صحرای بی‌آب و علف، در این کویر خالی الکترونیک، واحه‌هایی سرسبز به همت انسان‌هایی خوش‌فکر، پرتلاش و نوآور خودنمایی می‌کردند.

این دو عبارت بودند از «مجله‌ی دانشمند» و «موسسه‌ی مهران کیت».

جهشی در علم الکترونیک ایران

مهران کیت، که در ابتدا به این نام خوانده نمی‌شد، مغازه‌ی کوچکی در انتهای پاساژ فتوت بود.

آقای قربانی به همراه دو تن از فرزندانش این مغازه را اداره می‌کردند. این مغازه جایی بود که به شما قطعه می فروختند، شما را راهنمایی می‌کردند، مشخصات فنی قطعات را به شما توضیح می‌دادند و در یک کلام با مهربانی با مشتری روبرو می‌شدند و یک سرویس ارزنده ارایه می‌کردند.

پاساژ فتوت در پشت شهرداری – میدان توپخانه آخرین مغازه ته پاساژ به رنگ سفید، فروشگاه مهران الکترونیک و بعد مهران کیت بود

فرزند ارشد آقای قربانی خیلی زود، زودتر از دیگران، متوجه گسترش آرام ولی دائمیِ الکترونیک در کشور شد.ایشان شروع به عرضه‌ی کیت‌هایی از مدارهای ساده‌ی الکترونیک کردند.

استقبال از این کیت‌ها چنان زیاد بود که ایشان یک سازمان گسترده را طراحی و اجرا کردند که خیلی زود تمام کشور را تحت پوشش قرار داد. این سازمان از تولید انواع متعدد و متنوع کیت، و تولید راهنماهای بسیار گویا و جزییاتی در مورد کیت‌ها و نحوه‌ی عملکرد آن‌ها، تا سازماندهی نمایندگان شهرستان‌ها، راهکارهای نقل و انتقالات مالی خریداران و ارسال محصولات به دورافتاده‌ترین نقاط کشور را شامل شده بود.

چیزی نگذشت که ایشان در کانال تلویزیون آموزشیِ آن زمان، برنامه‌ی مستقلی برای معرفی الکترونیک به زبانی ساده و به صورت عملی تدارک دیدند که مورد استقبال وسیعی قرار گرفت.

اولین دست‌ساخته‌های الکترونیکی من نیز از کیت‌های مهران کیت بود: رادیو، چشمک‌زن و مانند این‌ها. این پایه‌ی آشنایی عملی من با الکترونیک بود.

عکسی از دکتر نصرالله شیفته در جوانی

اما آنچه که مرا با الکترونیک به عنوان یک علم آشنا نمود، مطالب مجله‌ی دانشمند و مجله‌ی رادیو-تلویزیون بود و هر چه را که از این علم در سنین 13 سالگی به بعد فراگرفتم، مدیون این نشریات هستم.

سردبیری مجله‌ی دانشمند را، که در آن زمان تنها نشریه‌ی علمی ایران بود، یکی از ملّیون قدیمی و از یاران دکتر محمد مصدق به نام «دکتر نصرالله شیفته» به عهده داشت.

از نیمه‌ی دهه‌ی 1340، به پیشنهاد مهندس جوانی به نام آقای «علی اکبر شهبازی» و به ابتکار سردبیر، در هر شماره‌ی مجله‌ی دانشمند، 16 برگ با کاغذی به رنگ زرد یا مغزپسته‌ای یا صورتی به صفحات مجله اضافه شده بود که در آن سرگرمی‌های علمی ساده‌ای که قابل ساختن بودند، معرفی می‌شد.

در میان آن‌ها مدارهای ساده‌ی الکترونیکی مانند رادیوگوشی نیز قرار داشت. اقبال از این بخش مجله در میان جوانان دوستدار دانش بسیار زیاد بود.

به مرور به نویسندگان این بخش چند نفر دیگر نیز اضافه شدند و تعداد مقالات دریافتی رو به افزایش گذاشت. این امر باعث شد که گاه‌گاه ویژه‌نامه‌ای مختص الکترونیک از سوی مجله‌ی دانشمند منتشر شود. این تولد مجله‌ی «رادیو-تلویزیون» در آذر ماه 1345 بود.

مجله رادیو-تلویزیون

اما انتشار این مجله خالی از اشکال نبود: پیش از همه، مشکل در «ماهیت مقالات الکترونیک» بود که مبحثی بسیار ویژه به شمار می‌رفت و شامل متن‌هایی با تعداد فراوان حروف و واژه‌های لاتین و عکس و تصویرهای متعدد بود.

پرسنل تحریریه‌ی مجله که با علم الکترونیک و مباحث خاص مدارهای الکترونیک آشنایی نداشتند، نمی‌توانستند نسخه‌های پیش از انتشار این مقالات را به درستی بخوانند و تصحیح کنند.

یادآور می‌شوم که در آن زمان از کامپیوتر و حتی ماشین‌های تایپ آی.بی.ام. خبری نبود. متن‌ها در چاپخانه «حروف‌چینی» می‌شدند.

ماشین حروف‌چینی ویژه‌ای در چاپخانه‌ی مجله نصب بود، به اندازه‌ی نصف یک اتاق به نام دستگاه «لینوتایپ» که در داخل آن سُرب مذاب جریان داشت!

لینوتایپ چیزی شبیه اُرگ‌های مکانیکی داخل کلیساهای قدیمی بود و در پایین، در وسط این تجهیز درشت‌پیکر، صفحه کلید کوچکی مانند ماشین تحریر قرار داشت.

اپراتور این ماشین، متن مورد نظر را با این صفحه کلید که جزیی از ماشین است تایپ می‌کرد و ماشین، ماتریس‌های متن موردنظر (قالب‌های حروف) را پشت هم می‌چید و با ریختن سرب بر روی آن‌ها کل یک سطر را به صورت مستطیلی به طول سطر و به ارتفاع حدود 2 سانتی‌متر ریخته‌گری می‌کرد، طوری که روی طول بالایی این مستطیل شکل حروف متن به صورت معکوس ریخته‌گری شده بود (مانند مُِهر برجسته).

سپس کارگر «صفحه‌بند» می‌بایستی این سطرها را به اندازه‌ی طول یک صفحه زیر هم قرار دهد، آن‌ها را در جای خود محکم کند، روی آن جوهر چاپ بمالد و در زیر یک دستگاه پرس کوچک روی یک برگ کاغذ یک چاپ اولیه از آن بگیرد.

این برگه برای تصحیح غلط‌های املایی و جاافتادگی‌های احتمالی به دفتر تحریریه می‌رفت تا «مصحّح» آن را خوانده و غلط‌گیری کند و برگه را برای اصلاح اغلاط برای صفحه‌بند پس می‌فرستاد. اگر غلطی در سطری وجود داشت، مثلاً بجای دانشمند، دانسمند تایپ شده بود، کارگر صفحه‌بند می‌بایستی سطر سربی حاوی غلط را از داخل فُرم بسته‌شده‌ی صفحه بیرون آورد، به کمک یک گیوتین مخصوص اول و آخر حرف س در دانسمند را بزند و این حرف را از سطر جدا کند و بجای آن با حروف سربی منفرد، یک حرف ش در محل قرار دهد و این سطر وصله‌پینه شده را دوباره سر جای خودش در صفحه قرار دهد.

اما با مقالات الکترونیک موضوع به این سادگی نبود! بیایید به یک جمله از یک مقاله‌ی الکترونیک نگاهی نزدیک‌تر بیاندازیم:

«مقاومت R1 بایاس ترانزیستور TR2 را تامین می‌کند.»

اگر بدانید که صفحه کلید ماشین لینوتایپ فقط حروف فارسی داشت، آنوقت می‌توانید حدس بزنید که آماده کردن همین یک سطر چه کار پرزحمت و دقیق و زمان‌بری بود. ابتدا تایپیست می‌بایست برای حروف لاتین داخل متن به اندازه‌ی کافی فضای خالی (فاصله) قرار دهد. سپس صفحه‌بند می‌بایست برای آماده کردن همین جمله‌ی کوتاه، سطر سربی را حداقل چهار بار گیوتین بزند (چون بریدگی برای قرار دادن حروف لاتین همیشه دقیق از آب درنمی‌آمد و سطر نهایی کوتاه یا بلند می‌شد).

علاوه بر این، تصاویر و عکس‌ها به صورت کلیشه‌های فلزی روی صفحه چسبانده می‌شدند. گاه دیده می‌شد که نقشه‌ی مدار یا عکس یک تجهیز یا افزاره‌ی الکترونیکی سروته، برعکس، چسبانده شده، چرا که کارگر صفحه‌بند و مصحح، هیچ‌کدام نتوانسته بودند تشخیص دهند که این تصویر چیست.

بنابراین، حالا دیگر می‌شود تصوّر کرد که تهیه‌ی یک صفحه متن علمی در آن زمان چه کار عذاب‌آوری بود، چه رسد به آماده سازی و انتشار یک مجله‌ی علمی با 68 یا 96 صفحه. به همین علت مجله‌ی رادیو-تلویزیون به صورت بسیار نامنظمی به چاپ می‌رسید، طوری که میان شماره‌ی اول و شماره‌ی بعدی آن سه سال وقفه افتاد و آن شماره در زمستان سال 1348 به چاپ رسید. تا سال 1355 وضع بر همین منوال بود.

ورود به دفتر مجله رادیو-تلویزیون

من در این سال‌ها در هنرستان تکنیکوم مهندس نفیسی در خیابان استقلال درس می‌خواندم.

دفتر مجله‌ی دانشمند در خیابان ابن‌سینا قرار داشت و فقط چند صد متر با تکنیکوم فاصله داشت. روزی، که از انتشار آخرین شماره‌ی رادیو-تلویزیون ماه‌ها گذشته بود و من از انتشار شماره‌ی بعدی آن ناامید می‌شدم، به فکر افتادم که به دفتر دانشمند بروم و تاریخ انتشار شماره‌ی بعدی را بپرسم.

پس از مدرسه به دفتر مجله رفتم و مدیر داخلی آن، آقای فخرالدین شبیری، که مرد بسیار نازنینی هستند و بعدها امتیاز «مجله ماشین» را گرفتند، به من گوش کردند و گفتند:

«ما کسی را برای سر و سامان دادن به “رادیو-تلویزیون” نداریم.» من در همان حال و عالَم 15-16 سالگی گفتم: «خوب، من این کار را به عهده می‌گیرم!» آقای شبیری نگاهی به من انداخت و مکثی کرد و بعد گفت: «در این مورد سردبیر مجله، آقای دکتر شیفته، تصمیم خواهند گرفت. ایشان فردا اینجا هستند. شما فردا همین ساعت بیایید.»

روز بعد به دیدار سردبیر مجله‌ی دانشمند رفتم. مردی در حدود 60 ساله یا بیش‌تر، لاغر اندام، بسیار موّقر و خوش‌لباس، بسیار محکم و جدّی. کلامش مانند فیزیک بود، بدون شاخ و برگ، دقیق و صحیح و مشخص. چیزهایی در ارتباط با توانایی و امکان من برای این کار پرسیدند و نهایتاً مرا باور کردند.

به عنوان آخرین کلام گفتند که چقدر پول می‌خواهی؟

من که اصلاً به این موضوع به عنوان شغل یا محل درآمد فکر نکرده بودم، و اصلاً در آن سنّ  هیچوقت در فکر پول درآوردن نبودم،

گفتم:«هیچی!»

همان طور محکم گفتند:

«کسی که کار می‌کند باید برای کارش پول بگیرد. برای هر شماره به شما 600 تومان داده می‌شود. مطالب را از آقای شبیری بگیرید و وقت رفت و آمدتان را هم با ایشان هماهنگ کنید.»

من تشکر کردم و در راه تا خانه داشتم از شوق منفجر می‌شدم، بدون این که بدانم پا در چه عرصه‌ای گذاشته‌ام.

از آن به بعد چند روزی در هفته پس از مدرسه به اتاقی که در دفتر مجله بود می‌رفتم، مقاله‌ها را منظم می‌کردم. به سلیقه‌ی خودم و با توجه به توصیه‌های آقای شبیری تیترها و ترتیب مقالات شماره‌ی بعد را انتخاب می‌کردم.

دائم در چاپخانه، که سمت دیگر دفتر مجله بود، می‌رفتم و با تایپیست و صفحه‌بند سر و کله می‌زدم تا حتی‌المقدور مجله بدون غلط و به صورتی آبرومند از کار دربیاید.

تا از در چاپخانه بیرون بیایم، تمام دست و لباسم از حروف سربی و مرکب چاپ سیاه و لک شده بود.

آشنایی با کارگران چاپخانه برایم خیلی جالب بود. برای اولین بار با کارگران باسواد و کتاب‌خوانده و روشنفکر روبرو شدم که بخصوص یکی از آن‌ها حرف‌های تازه‌ای برای من داشت…

خیلی طول نکشید که اولین شماره را بیرون دادیم که فروش خیلی خوبی کرد.

پس از آن، مدیران نشریه را، که در فکر انتشار منظم سه ماه یکبار بودند، راضی کردم که هر ماه یک شماره آماده و منتشر کنیم.

ابتدا باور نمی‌کردند که این کار شدنی باشد، اما انجام دادم و شد! مجله‌ی رادیو-تلویزیون، اولین نشریه فنی در زمینه‌ی الکترونیک در ایران، انتشار منظم پیدا کرد.

برای تامین مقاله، مجلات خارجی الکترونیک را از مغازه‌ای که در حوالی میدان فردوسی نشریات بین‌المللی را عرضه می‌کرد،‌ می‌خریدم و مقالات جالب آن‌ها را یا خودم ترجمه می‌کردم و یا به دوستانی که انگلیسی خوبی داشتند، برای ترجمه می‌دادم. بچه‌ها با علاقه این کار را انجام می‌دادند.

با پیدایی فن‌آوری‌های جدید در صنعت چاپ و نشر و روزآمد شدن امکانات تایپی و چاپ افست و کارکنان متخصص‌تر و ساده شدن کارها، در کنار بیشتر شدن خوانندگان و نویسندگان، نشریه رادیو-تلویزیون کم‌کم به مجله‌ای ریشه‌دار با تیراژ ثابت و خوب برای یک مجله‌ی تخصصی تبدیل شد.

در این فاصله، فرزند سردبیر، آقای انوشا شیفته، پس از پایان تحصیل در رشته‌ی کامپیوتر در آمریکا به ایران برگشتند و با ایده‌های جدید به مجله آمدند.

اولین پیشنهاد ایشان این بود که چون امروزه الکترونیک دیگر در رادیو و تلویزیون خلاصه نمی‌شود، باید نام مجله تغییر داده شود. این کار انجام شد و مجله‌ی رادیو-تلویزیون پس از انتشار 37 شماره به مجله‌ی «الکترونیک» تغییر نام داد.

در اواخر سال 1356 آقای فرامرز علیزاده مقدم (صاحب امتیاز فعلی مجله‌ی کامپیوتر) و آقای مهندس غلامسین اویسی (صاحب امتیاز مجله دانش و فن) با مجله شروع به همکاری کردند و پس از پیروزی انقلاب که نشریه‌ی دانشمند مصادره شد و در اختیار بنیاد مستضعفان قرار گرفت، این دوستان مجله را ابتدا به صورت کتاب و بعدها به عنوان «مجله‌ی علم الکترونیک» منتشر کردند.

من در سال 1364 بار دیگر به این نشریه دعوت شدم و تا اواخر سال 1365 یک تحول اساسی در شکل و محتوای آن بوجود آوردم که باعث شد مجله‌ی علم الکترونیک، در آن سال‌های جنگ تحمیلی و کمبود کاغذ، بتواند با کیفیت و محتوای بیش‌تری از گذشته منتشر شود و به تیراژ آن افزوده شود.

من به نسلی تعلق دارم که در روزهای انقلاب 18 ساله بود و در دوران انقلاب فرهنگی و بسته شدن دانشگاه ها 20 ساله.

کشورم تا مرز سی سالگی من در جنگ با عراق قرار داشت. من نزدیک به پنج سال دانشجو بودم، اما در این مدت فقط دو ترم دانشگاه فعال بود. دو سه سالی پس از پایان جنگ ازدواج کردم و به خارج کشور رفتم.

تأسیس شرکت شخصی

من در ایران یکی از موسسین شرکتی بودم که درست دو ماه پس از آغاز جنگ تاسیس‌اش کردیم.

در این شرکت با دوندگی بسیار زیاد در وزارت صنایع برای تولید یک قطعه‌ی الکترونیکی موافقت اصولی گرفتیم.

در آن زمان که به هر خودرو در ماه یک کوپن 30 لیتری بنزین داده می‌شد، ما را هم، با وجود این که پروژه ی مورد نظر ما هیچ نوع آلودگی نداشت، مانند تمام صنعتگران و تولیدکنندگان از شهر تبعید کردند!

من فرزاد کنار ساختمونی که در حال ساخت بودم سال 1364

در 120 کیلومتری تهران، در بیابان، در وسط هیچ جا، شروع به احداث کارخانه‌ای کردیم. برای دریافت حواله‌ی یک کامیون سیمان یا چند تُن ورق گالوانیزه‌ی سقف سوله و یا چند صد کیلو پروفیل در و پنجره، برای هر یک ماه ها در نوبت قرار می‌گرفتیم…

تمام امکانات کشور به درستی در اختیار جبهه و جنگ بود.

بالاخره در سال 64، در بحبوحه‌ی بحران جهانی نفت، در حالی که قیمت تنها کالای صادراتی آن روز کشور به بشکه‌ای 5 دلار کاهش پیدا کرده بود، توانستیم اقدامات زیربنایی احداث واحد تولیدی را به بالای 80 درصد برسانیم تا بتوانیم تقاضای اختصاص ارز برای ورود ماشین‌آلات کنیم. طبعاً در آن وضعیت ارزی وجود نداشت…

بالاخره آن کارخانه در دهه‌ی1370 پس از 13 – 14 سال خوشبختانه به ثمر نشست، پنج سالی پس از خروج من از ایران، و هنوز با موفقیت خوب فعال است و 100 نفری پرسنل دارد.

مهاجرت به آلمان و کار در شرکت نوکیا

در آلمان بیشتر وقت من به ادامه‌ی تحصیل و سپس به کار در شرکت نوکیا در واحد ویژه‌ای که در فاصله‌ی میان تحقیق و توسعه و تولید انبوه قرار داشت، گذشت.

در این واحد طراحی نهایی سخت افزار و نرم افزار گوشی‌های همراه مورد بررسی و انتخاب نهایی قرار می‌گرفت.

حاصل کار ما، ویرایش نهایی یک گوشی تازه طراحی شده را مشخص می‌کرد. در نوکیا زمان‌هایی را داشتیم که در یک سال 36 مدل مختلف گوشی همراه جدید را به بازار فرستادیم.

با وجود اشتغال در آلمان، ارتباط من با ایران و با الکترونیک و با شرکت‌مان در ایران هرگز قطع نشد.

من توانستم پس از اتحاد مجدد دو آلمان خط تولیدها و دانش‌فنی‌های ارزشمندی را به قیمت بسیار مناسب برای شرکت‌مان در ایران تهیه کنم که بیش از دو دهه ستون فقرات تاسیسات و تولیدات شرکت به حساب می‌آمدند.

در همین سال‌ها نیازهای گاه خاص دوستان و همکارانی را که در بازار الکترونیک مشغول بودند نیز، برآورده ساختم و در یک کلام غربت نتوانست بر من چیره شود و مرا از ریشه‌ی خود جدا سازد. کما این که با نزدیک شدن به دوران بازنشستگی و کمتر شدن ساعات کار، چند سالی است که یک سایت الکترونیک فارسی تاسیس کرده‌ام و یک تنه آن را اداره می‌کنم:

مقاله می‌نویسم، ترجمه می‌کنم، به پرسش‌ها در حد توانایی‌ام پاسخ می‌دهم… و همه به فارسی برای هموطنان. برای من یادگرفتن و یاد دادن هنوز پایان نیافته است.

 

منظورم از نوشتن این مطالب در واقع شرکت در مسابقه نیست، بلکه می خواهم شمای خواننده را، که به نسل بعد از خودم تعلق دارید، با فضایی که من نوجوان 12 ساله‌ی دوستدار علم و جوان 18 ساله‌ی جویای علم با آن روبرو شدم …تا امروز را برای شما ترسیم کنم.

نسل ما زندگی عادی نداشت.

ما خیلی چیزها را تجربه کردیم که نسل پیش و پس از ما هرگز تجربه نکردند:

تحولات عظیم جهانی در عرصه‌ی دانش و فن‌آوری، به اوج رسیدن جنگ سرد تا مرز رویارویی اتمی و جنگ ستارگان، فروپاشی بلوک شرق، انقلاب ایران، جنگ تحمیلی 8 ساله با عراق، انقلاب فرهنگی و …

گاه حتی به نظر می‌رسید که برای چند سال گویی زمان متوقف شده باشد.

با وجود همه‌ی این‌ها، من حاضر نیستم حتی یک روز زندگی در دوران جنگ و سال‌های دهه‌ی 60 را با روزهای دیگری عوض کنم و آن حس تأسف از بطالت و زمان از دست رفته را که در نسل جدید می‌بینم، هیچگاه نداشته‌ام.

بلکه در هر لحظه از زندگی تلاش کرده‌ام تا راهکاری برای مفید بودن برای خود و جامعه‌ام بیابم و با انرژی در آن بالا گام بگذارم و به پیش روم.

کشور عزیز ما را می‌توان در یک کلمه خلاصه کرد: “کمبود”. بنابراین همیشه کارهای زیادی برای انجام دادن وجود دارد.


سلام
خواندن متن بسیار زیبای شما مرا به سالهایی برد که روزها را برای انتشار مجله الکترونیک و خرید آن می شمردم.من متولد 47 هستم و در دوران جوانی زمانی که در دوره راهنمایی در مدرسه آصف و در شهر مراغه تحصیل می کردم با الکترونیک آشنا شدم. فکر می کنم حدود 15 یا 16 ساله بودم، دقیقا یادم نیست.آن زمان جایی به نام اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان بود که به تازگی کلاس های آموزش الکترونیک برپا کرده بودند. در آن موقع من دوستی داشتم به نام ناصر عبدی که او نیز به نوعی عاشق و دلباخته الکترونیک بود. خبر این کلاس ها را ناصر عبدی به من داد و تصمیم گرفتیم در این کلاسها شرکت کنیم.
مدرس کلاس الکترونیک، یک جوانی بسیار خوش اخلاق و بسیار باسوادی بود به نام میزاپور. انسانی شریف و بسیار دانا و حاذق در یاد دادن الکترونیک. یادم می آید اولین بحث کلاس درس مقاوت و اندازی گیری آن از طریق نوارهای رنگی بود… آه یادش بخیر و چقدر این انوار رنگی مخیله و ذهن مرا در خود احاطه کرده بودند و چقدر این رنگ ها برای من زیبا بودند، رنگ قرمز که هر روز آن را در همه جا می دیدم در روی بدنه مقاومت برای من مانند یک رنگ بهشتی بود …
بهم بستن مقاومتها بصورت سری و موازی و محاسبه آنها برای من، ریاضی رویایی بود…یادم می آید که پس از یک ماه تلاش و یادگیری در رابطه با مقاومتها و خازن ها و نحوه محاسبه آنها ترانزیستور را یاد گرفتیم و به عنوان اولین پروژه، شروع به ساختن مدار یک فرستنده FM کردیم. مهمترین قسمت مدار عبارت بود یک سیم پیچ که باید سیم آن از جنس نقره می بود… داستان ساختن مفتول نقره ای برای درست کردن این سیم پیچ خود یک قصه عجیبی است…
بگذریم . امروز که دنبال یک مطلبی در اینترنت بودم نمی دانم چی شد که در جستجوی گوگل، نمایی از یک مجله الکترونیک را دیدم.بی اختیار اشک در چشمانم حلقه زد و مطلب شما را خواندم و یاد دوران نوجوانی افتادم که چطور برای اولین بار که یک چشمکزن دایره ای را که از مجله الکترونیک ساخته بودم و وقتی باطری 9 ولتی را به مدار آن وصل کرده بودم و مدار شروع به کار کرده بود به بیرون خانه پریده بودم و داد زده بودم : کار می کنه کار می کنه…
مطالب زیبای شما را خواندم و مرا به آن دوران برد. دوران رویای الکترونیک…


فرزاد فرزاد گفت:

دوست گرامی، درود بر شما.
به یاد دارم که در نیمه ی دهه 1360 تعداد نامه هایی که از خوانندگان، چه تهرانی و چه شهرستانی، به دفتر مجله می رسید، به قدری زیاد بود که همزمان سه نفر از همکاران مجله به طور ثابت در پاسخگویی به آنها فعال بودند. در کنار من، آقایان کاظم یعقوبی و افشین نصر با دقت و با موشکافی بسیار به نامه ها پاسخ می دادیم. آقای افشین نصر کارِ تعهد و تعهدِ در کار با به جایی رسانده بودند که در بسیاری از پاسخ هایشان مدار مورد نظر خواننده را شخصاً طراحی می کردند، و با یک ترسیم خوب، در کنار پاسخ نوشتادی، در اختیارخواننده قرار می دادند. یادمان باشد که در آن زمان هنوز از نرم افزارهای نقشه کشی خبری نیود و همه کار می بایستی با دست و قلم و خط کش و شابلون انجام می گرفت.
در هر صورت، هیچ، مطلقاً هیچ نامه ای بی پاسخ نمی ماند، تا روزی که انبوه نامه ها ما را مجبور کرد که یک ویژه نامه خاص پاسخ به نامه ها چاپ کنیم که اتفاقاً رکورد تیراژ فروش را هم شکست و تا جلد آخر آن به فروش رفت.
خوشحالم که آن همکاری متعهدانه و عاشقانه چنین ثمربخش از آب درآمد.
اما در مورد درست کردم مفتول نقره ای برای استفاده در مدارهای فرکانس بالا مانند فرستنده ی اف.ام.، کاش داستان خود را برایمان بنویسید. من هم دنبال تهیه ی سیم نقره بودم و پس از پرس و جوی زیاد به این نتیجه رسیدم که باید از یک زرگر کمک بگیرم. از طریق پدرم با فردی که در بازار تهران نقره خرید و فروش و ذوب می کرد، آشنا شدم. نام ایشان آقای توت زاری بود. ایشان برای طلاسازها نقره ی خالص به صورت شمش تهیه می کرد و طلاسازها آن را با طلا آلیاژ می کردند تا عیار مورد نظر خود را برای ساختن مثلاً انگشتری به دست آورند.
به آقای توت زاری گفتم که چند متر سیم نقره به قطر یک میلی متر لازم دارم. او نقره ی لازم را به یک طلا ساز داد، او آن را از دستگاهی که به آن حدیده می گویند چندین بار رد کرد و نازک و نازک تر کرد تا به قطر یک میلی متر رسید. این سیم که در حدود دو متر شده بود، پس از این عملیات کشش بسیار سفت و فنری شده بود. در آن موقع نمی دانستم که باید آن را تا درجه حرات خاصی (نقطه کوری) به مدت و با پروفیل گرمایش مشخصی حرارت داد تا تنش هایی که در آن بوجود آمده، فروکش کند و نرم شود. به هر حال و به همان شکل از آن استفاده کردم و به دوستانم هم از آن سیم دادم. این موضوع البته خیلی پیش تر از اشتغال در مجله بود.
پیروز باشید


منوچهر گفت:

این قسمت دیدگاه شماکه میگوید: “باطری 9 ولتی را به مدار آن وصل کرده بودم و مدار شروع به کار کرده
بود پریده بودم بیرون و داد زده بودم : کار می کنه کار می کنه” من را به یاد ارشمیدس آن دانشمند یونانی انداخت که در کوچه ها میدوید و فریاد میزد یافتم یافتم…ماجرای آن را از ویکی پدیا اینجا کپی کردم برای شما : “چنین گفته شده است که هیرو (هایرُن)، پادشاه سیراکوز، زرگری را مأمور کرده بود تا برایش تاجی از طلای خالص بسازد. وقتی تاج تکمیل شد و به دست پادشاه رسید، تردید داشت که زرگر تمام طلا را به کار برده باشد. شاه هیرو دوست خود ارشمیدس را احضار کرد و از این ریاضیدان مشهور خواست تا بفهمد آیا واقعاً تاج از طلای خالص است و تمام فلز باارزشی که پادشاه به زرگر داده در آن به کار رفته‌است یا نه. در سدهٔ سوم پیش از میلاد، شیمی تحلیلی به اندازهٔ ریاضیات پیشرفته نبود و ارشمیدس در ریاضیات و مهندسی توانایی بسیار داشت. ارشمیدس قبلاً برای محاسبهٔ حجم جامدهایی که شکلی منظم مثل کُره یا استوانه داشتند دستورهای ریاضی ابداع کرده بود. او می‌دانست که اگر بتواند حجم تاج هیرو را تعیین کند، خواهد فهمید که آیا تاج از طلای خالص درست شده‌است یا از مخلوطی از طلا با فلزات دیگر. وقتی پا به خزینه گذاشت و دید که آب از آن سرریز کرد، متوجه شد که حجم آبی که بیرون ریخته‌است دقیقاً با حجم قسمتی از بدن او که وارد آب شده برابری می‌کند؛ بنابراین دریافت که اگر تاج را در ظرف آبی قرار دهد، حجم آبی که از ظرف سرریز می‌شود یا در آن بالا می‌رود حجم تاج است. وی که بسیار هیجان‌زده شده بود برهنه از حمام بیرون دوید و فریاد زد یافتم! یافتم

لینک کوتاه : https://bittly.ir/hEzxa
منبع سیسوگ
پیام بگذارید