صبرعلی – قسمت اول

صبرعلی، قصه رفیق کوچک من

۰۱ تیر , ۱۴۰۳ - 12:02
۰۱ تیر , ۱۴۰۳ - 12:25
 0  4
صبرعلی – قسمت اول
عکس گروه تئاتر مدرسه شریعتی

کلاس دوم راهنمایی بودم. ما سه دوست ثابت پا در مدرسه بودیم، من و صبرعلی و رحیمِ رحیم رشید، رحیم رشید نام فامیلی رحیم بود! رحیمِ رحیم رشید. صبرعلی اما چهره ای کشیده داشت، دماغی مورب و دندان های درب و داغان و کج وکوله، ابروهای پرپشت و به هم رسیده و گوشهای کله تیز و خرگوشی داشت که با نگاه اول به صورت این دانش آموز کلاس دومی، آدم را یاد جوک های ملانصیرالدین می انداخت، من یادم نمی آید که به صورت این بشر نگاه بکنم و خنده ام نگیرد نه واقعا به یاد ندارم

دوستان فرعی هم داشتیم که گهگاهی با آنها هم می پریدم و به قولی پارک گردی می کردیم. دوران راهنمایی من دورانی بود که کمی سوت و کوری گذشت علایقات خاصی در من بروز نکرده بود و تنها، ته مانده عاشقانه های سینما را به بخشی این خواسته پیوند زدم و در بازیهای تئاتر مدرسه سری از سرها درآوردم. یادم می آید نمایشی داشتیم به نام عبدو که داستانش، داستان همیشگی آن دوران یعنی ظلم ارباب به رعیت بود. نقش ارباب را دانش آموز ابرجثه ای به نام اکبر فلاح بر عهده داشت و نقش عبدو و قهرمان داستان، به من رسیده بود. معلم هنری داشتیم به نام حسین یزدانی که خود یلی بود با چهره ای آبله گون و سبیلی کلفت و موهای موجدار پریشان که یاد آور تیپ عزت الله انتظامی در فیلم گاو را در ما زنده می کرد. مردی قصی القلب و ترسناک که نگاهش دل هر دانش آموزی را به لرزه در می آورد و قلبش را از کار می انداخت. همه دانش آموزان در کلاسهای دیگر هر ادا و اصولی که در می آوردند باکی نبود اما در کلاس درس این معلم سرسخت و عصبانی مانند چوب خشک ساکت و بی حرکت روی نیمکت می نشستند و از ترس، به کف زمین زل می زدند تا مبادا نگاهشان با نگاه این بشر تلاقی کند.

با این اوصاف همه احترام خاصی به ایشان می گذاشتند و هیچ کس حتی من، دل چرکینی از او نداشتم. این بود که برای نقش عبدو انتخاب شدم. لباس دشداشه سفیدی می پوشیدم و آقای یزدانی با چسب گریم که بوی خوبی هم داشت ما را گریم می کرد و سبیل نازکی روی صورتم می چسباند. همیشه اقای یزدانی به ما گفت که روی سن نمایش با آن نورهای زیادی که صحنه و صورتمان را روشن می کند و گریمی که روی صورتمان قرار دارد، کوچکترین لبخند روی صورت به وضوح دیده می شود و  .کارمان را خراب می کند و تهدید می کرد که هرکسی خنده اش بگیرد من خودم می کشم

اما همینکه من به عنوان قهرمان و آشوبگر برعلیه ارباب مقابل او روی سن می ایستادم تا دیالوگ هایم را بگویم و هنگامی که چشمم به قیانه چلغوز و آن کلاه اربابی خاکستری اکبر فلاح می افتاد انگار کل خنده های عالم را بر سرم می ریختند و چنان خنده بر من مستولی می گشت که قادر به گفتن کلامی نمی شدم، از طرفی وقتی تهدیدهای آقای یزدانی را به خاطر می آوردم کالبد تهی می کردم و چشمانم دودو می کرد و زبانم در دهان قفل می شد. فلاح که مرا با این حال می دید سعی می کرد یک جوری به سمتی برگردد تا باعث خنده بیشتر من نشود و من بتوانم دیالوگم را بگویم و همیشه آقای یزدانی پس از پایان نمایش به فلاح می توپید که چرا بعضی مواقع یکدفعه به سمتی دیگر بر می گردد؟ اکبر بدبخت برای اینکه جان مرا نجات دهد هردفعه بهانه ای می آورد و قضیه فیصله پیدا می کرد.

صبرعلی و رحیمِ رحیم رشید علاقه ای به هنر تئاتر نداشتند، رحیم بیشتر دختر باز بود و همیشه پی دختر ها می رفت و البته در نهایت به چند نگاهی بسنده می کرد و صبرعلی نیز به نوعی دلمشغولی هایش ور رفتن با هرچیز کهنه مثل آرمیچر ضبط صوت یا ریش تراش کهنه باباش بود و دو سال تمام روی آن کار می کرد تا بلکه آرمیچر را به آن پیوند بزند و ریش تراش خراب را تعمیر بکند! این بود که آنها هیچوقت حاضر نبودند تئاتر ما را تماشا کنند.

روز آخر اجرا بود، روی سن رفتم و برای آخرین بار با تمام قوا سعی کردم بر این خنده مزاحم چیره شوم و تصمیم گرفتم که اگر می خواهم بازیگر شوم باید خودم را کنترل کنم و خونسرد باشم و با دیدن هر چیزی نخندم. ولی زهی خیال باطل. سالن در سکوت مطلق بود و چشم های همه خیره به عبدو که می خواهد سخن بگوید، موسیقی صحنه به آرامی شروع به نواختن کرد و موقع گویش دیالوگ های من فرا رسید : تا کی به این رعیت بیچاره ظلم باید... اسم من عبدوس و من ...

به محض اینکه بر سمت دانش آموزان و تماشاگران برگشتم تا جمله ام را کامل کنم به ناگه چشمم بر نگاره صبرعلی که در ردیف اول نشسته بود برخورد کرد : دهانش نیمه باز، گردنش کج، دماغ دراز و مورب و بدقواره تر و چشمانش که زیر نور کم سالن از روی شیطنت برق می زدند. قفل شدم، نه تنها زبانم بر کف دهانم چسبید بلکه پاهایم نیز مانند چوبی که بر زمین می کوبند به کف سن فرو رفت و بی حرکت ماندم و خشکم زد. این چلغوز بی سر پا دیگر از کجا پیدایش شد؟ آقای یزدانی که دید نمایش در سکوت می گذرد و منتظر ادامه دیالوگ من بود، از گوشه پرده سرک کشید و چشمان نافذ و خشمگین اش را به من دوخت و انگار که می پرسید چرا ادامه گفتارت را زِر نمی زنی گوساله؟  و من اما در برزخ ترکیدن خنده هایم و کشته شدن به دست آقای یزدانی گیر افتاده بودم. اما چشمان من در نگاه های صبرعلی گیر افتاده بود و راه فرار و گریزی از این قیافه شیطنت بار و مزحک وجود نداشت...

 آن سال نمره هنر من صفر شد و تجدید آوردم.

واکنش شما چیست؟

like

dislike

love

funny

angry

sad

wow